طراحی وب سایت عشق - کوهپایه
هرکس خدا را دوست بدارد، خدا دوستش بدارد و هرکس خدا دوستش بدارد، از ایمنان خواهد بود . [.امام صادق علیه السلام]

عشق یا ازدواج؟

ارسال‌کننده : محمد رضا آتشین صدف در : 91/11/27 1:33 عصر


با هم دیپلم گرفتیم. البته تو دوران دبیرستان همدیگر را نمی شناختیم. وقتی قبول شدم دانشگاه، تو یکی از سفرها تو کوپه ی قطار با هم آشنا شدیم. لباس سربازی تنش بود. اراک خدمت می کرد و من هم که تهران درس می خواندم. هر دو متولد 53 بودیم. بچه ی دوست داشتنی ای بود. دو سه بار دیگر هم همسفر شدیم. حالا گاهی اتفاقا در یک کوپه بودیم و گاهی هم اولش دو جا بودیم ولی با صحبت کردن با هم کوپه ای هایمان بالاخره یک نفر را پیدا می کردیم که رضایت بدهد جایش را عوض کند تا ما پیش هم باشیم. بگذریم..

از آن روزها سال ها گذشت. تا مدتی پیش یک روز اتفاقی همدیگر را دیدیم. حالا کجا و چطور بماند عرضم چیز دیگری است نمی خواهم نوشته ام زیاد طول بکشد.

صحبت از ازدواج شد. گفتم که من یه پسر 16 ساله دارم و یه دختر 6 ساله. تو چی؟ گفت که هنوز ازدواج نکرده. با تعجب پرسیدم چرا؟ دلیلش شنیدنی بود. گفت: من دقت کرده ام دیدم بیشتر کسانی که ازدواج کرده اند پشیمون هستند. نه از اینکه ازدواج کرده اند نه از این که چرا این همسر فعلیشون رو انتخاب کردن. مثلا تو تا حالا تو جوکای زن و شوهری دقت کردی؟ چرا ما تو این زمینه این قدر جوک داریم که زنا از مردا بد می گن و مردا از زنا؟ یعنی این که بی تعارف بعد از ازدواج دخترای/ پسرای دیگه ای رو دیدن که به نظرشون براشون ایده آل تره و حسرت می خورن که چرا با قبلا اونو ندیدن ولی الان دیگه دیر شده. بخوان طلاقش بدن که کلی دردسر داره مخصوصا اگه بچه داشته باشن بخوان ادامه بدن که همه اش تو حسرت عشقای تازه هستن. اصلا این که الان این همه می گن طلاق عاطفی یکی از علت های اصلیش اینه. این جوری بگم هر آدمی تو ته دلش یه معشوق پنهان داره، تصویری از یک زن/ مرد آرمانی برای خودش. این مثل یه عکسه که هر کسی دنبال صاحبش عکس می گرده.

اینجا که رسید. لبخندی زدم. گفت: شاید از نظر تو این حرفا خنده دار باشه. گفتم نه خنده ام واسه یه چیز دیگه س. ساکت و منتظر شد که دلیلش رو بگم. گفتم: اتفاقا مدتی پیش تو وبلاگم این دیدگاه روانکاوانه رو درباره ی عشق نوشتم. گفت: واقعا؟ تو اولین آخوندی هستی که می بینم به این چرندیات فکر می کنه. گفتم: اولا که اولیش نیستم ثانیا این موضوع از نظر من چرندیات نیست. خب می گفتی.

گف: آره. حالا طرف می ره خواستگاری. یه دختری رو می بینه که تا حد زیادی شبیه اون عکسه ی درونیشه عاشقش میشه و باهاش ازدواج می کنه ولی متاسفانه بعدا یکی رو می بینه که به اون معشوق آرمانی اش نزدیک تره اینجاست که به قول متون قدیمی آه از نهادش بر می آد. د بیا و درستش کن.

گفتم: پس حتما تو هم منتظر موندی که نزدیک ترین یا خود صاحب عکس رو دقیق پیدا کنی و عاشقش بشی بعد باهاش ازدواج کنی که دچار سرخوردگی نشی.

لپم رو گرفت و کشید و سر انگشتان لپ گیرش را ماچ کرد و گفت: قربون آدم چیز فهم. اگه دختر بودی خودم می گرفتمت! گفتم: خجالت بکش. جلوی مردم لپ آخوند رو می کشی؟!

گفتم: ولی به نظر من اشتباه می کنی. یعنی اشتباه کردی. یعنی از حرفای گیرم درستی، نتیجه ی غلطی گرفتی.

آدم اگه اینجوری بخواد فکر کنه مثل کسی که وارد پارکینگ حرم شده.

- پارکینگ حرم!

- آره. تو بستر رودخانه ی قم که معمولا خشکه یه پارکینگ هست که ورودی اش حدود یک کیلومتر با حرم فاصله داره. و خروجی اش حدود صد متر. وقتی وارد پارکینگ می شی دوست داری بری جلو تا نزدیک در خروجی پارکینگ یه جایی گیرت بیاد. این طوری هم لازم نیست زیاد راه بری تا به حرم برسی و هم برگشتنی تا از حرم بیرون اومدی رسیدی به ماشینت و سوار می شی و میای بیرون. تو این قضیه راننده ها سه دسته می شن. بعضیا وقتی وارد پارکینگ می شن اولین جای خالی رو که می بینن پارک می کنن. بعضیا نه می رن تا تهش به امید پیدا کردن جای اون طوری که گفتم. من خودم یکی دو بار این کار رو کردم مجبور شدم بدون این که پارک کنم از اون در بروم بیرون. دسته ی سوم اولین جا پارک نمی کنن؛ میان تا وسطاش بعد از اون اولین جایی که می بینن، پارک می کنن. چون بالاخره بعضیا هم از اون جلوها قبل از ما رفتن بیرون.

حالا تو از اون دسته ی دوم راننده ها هستی. هیجان انگیزه، آرمانیه ولی ریسکش خیلی بالاست یه وقت دیدی رسیدی تهش و نشد. عمر آدم هم که دوربرگردون نداره.

از نظر اسلام هم عشق از شرایط ازدواج نیست البته گفتن آدم از طرف خوشش بیاد یا مثلا زیبا باشه و... ولی این عشق آرمانی لیلی و مجنون و... از شرایط ازدواج نیست. گفتن هم شاءن باشن و متدین و... اصلا تو کل آیات و روایات بگردی می بینی خیلی از عشق صحبت نشده. از محبت و وداد و رافت و اینها صحبت شده ولی از عشق زیاد صحبت نشده. دلیل هم داره. چون عشق رو نمی شه پیشنهاد کرد. چون راه خیلی خطرناکیه. به قول حافظ: راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست. خب تو فکرشو کن تو یه دریا هی شنا کنی ولی به ساحل نرسی، چی می شه؟ خیلی شانس بیاری یه نهنگ با کلاس بخوردت.

یهویی هم پیش بیاد باز خطرناکه؛ چون طرف که عاشق بشه خوب معلوم نیست بتونه بهش برسه؛ مثلا اومدیم و معشوق اون، مال کس دیگه ای شده بود. یا چه می دونم اون اینو نمی خواست. خب اینجا کتمان و عفت خیلی سخته.

از طرف دیگه این که تو اسلام این قدر گفتن به نامحرم نگاه نکنید یا کلی حد و حریم واسه ارتباط با نامحرم گذاشتن شاید یکی از اسرارش اینه که وقتی تو ازدواج کردی دیگه یه وقت نشه دوباره عاشق بشی و زندگی ات به هم بریزه. به قول مولانا در فیه ما فیه "شخصی گفت: در خوارزم شاهدان بسیارند؛ چون شاهدی ببینند در دل برو بندند و بعد از و بهتر بینند آن دل بر ایشان سرد شود."...





کلمات کلیدی : ازدواج، عشق، روانکاوی، اسلام

معنای جمله های عاشقانه

ارسال‌کننده : محمد رضا آتشین صدف در : 91/11/10 1:42 عصر


وقتی فرهنگ و عرف و آداب جامعه‌ای باعث شوند که نیازهای طبیعی و مشروع نیازمندان از راه‌های مشروع و قانونی ارضا نشود، هم این و هم عوامل دیگری مثل وقاحت‌نگاری‌های ضبط شده و زنده! باعث می‌شوند که علاوه بر حریم‌شکنی‌های نیازمندان، در بعضی بی‌نیازان هم خواسته‌هایی پدید آید که آنها نیز در صف نیازمندان و به روش‌های آنان در صدد برآورده‌کردن آنها برآیند و عشق معنایی غریزی پیدا کند و جمله‌های عاشقانه نیز تفسیری طبیعی!

از زبان مولانا در فیه ما فیه بشنویم:

بقّالی زنی را دوست می‌داشت. با کنیزک، خاتون را پیغام‌ها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت قصه‌های دراز فرو خواند. کنیزک به خدمت خاتون آمد، گفت: بقّال سلام می‌رساند و می‌گوید که بیا با تو چنین و چنان کنم. گفت به این سردی؟! گفت: او دراز گفت اما مقصود این بود.

 





کلمات کلیدی : فیه ما فیه، عشق، مولانا، غریزه، نیاز، خواسته، جمله های عاشقانه

روایت معتبرتری درباره ی عشق

ارسال‌کننده : محمد رضا آتشین صدف در : 91/10/2 8:38 عصر

 

گفت: چیه دستت می‌خونی؟

چیزی نگفتم. تو یه لحظه، تند از دستم قاپید. دستم را بردم رد دستش که بگیرمش ولی دستش را همان طور کشید طوری که نزدیک بود بخورد به خانمی که نشسته بود روی صندلی ردیف کناری ما. خوبی‌اش این بود که آن خانم داشت با خانم دیگری که کنار دستش بود حرف می‌زد.

با احتیاط و در حالی که به من نگاه می‌کرد که ببیند باز سعی می‌کنم از دستش بگیرم یا نه؟ کتاب را آورد و همان طور بسته روی پایش گذاشت. وقتی خیالش راحت شد که کاری باهاش ندارم. همین طور که از گوشه‌ی چشم نگاهم می‌کرد کتاب را باز کرد. من رویم را طرف پنجره گرفتم و نگاه کردم به چراغ‌های روشن کنار جاده که با سرعت از کنارشان می‌گذشتیم و چراغ‌های کوچک زردرنگی که از دور سوسو می‌زدند.

اسم کتاب را با لحنی که گویی شاهنامه می‌خواند، بلند خواند: چند روایت معتبر.[1] دوباره و با لحنی آرام‌تر و حاکی از تعجب، رویش را طرف من کرد و صورتش را جلوتر آورد و در حالی که ابروهایش را درهم کشیده و لب‌هایش را بسته و جلو داده بود؛ گفت: چند روایت معتبر!؟ روایته؟

چیزی نگفتم.

- حالا چرا جلدش رو روزنامه گرفتی؟

از فرصت استفاده کردم و در یک لحظه کتاب را از دستش کشیدم و آن را آرام زدم روی سرش. دستی به چادر و مقنعه‌اش کشید و گفت: زشته از این کارا جلو مردم. گفتم: جلد گرفتم از دست آدمای فضولی مثل تو که هی نپرسن چی می‌خونی؟

- فضولم خودتی، بی‌ادب هم خودتی و با انگشت اشاره و شستش، نوک دماغم را آرام کشید.

- من کی گفتم بی‌ادب؟

- تو دلت گفتی. منم شنیدم.

یک لحظه حواسم نبود کتاب را کشید. دستم را بردم دنبال کتاب با آن یکی دستش زد پشت دستم و گفت: دست نقطه‌چین کوتاه.

خنده‌ام گرفت. گفتم یکی طلبت.

گفت: برو بابا. لوس.

از جلد شروع کرد به ورق زدن تا رسید به فهرست و اسم داستان هارا یکی یکی خواند:

چند روایت معتبر درباره‌ی عشق

نرمی ساعد دست راستم را با دو انگشتش گرفت و پیچاند.

- آخ! ...

ادامه داد:

چند روایت معتبر درباره‌ی زندگی

چند روایت معتبر درباره‌ی مرگ

مصائب چند چاه عمیق

در چشم‌هات شنا می‌کنم و در دست‌هات می‌میرم.

گفت: تو هم اینجوری هستی؟

گفتم: با خنده گفتم: برو بابا. چقدر خودشو تحویل می‌گیره!

گفت: می‌خوای از پنجره پرتتون کنم تشریف ببرین بیرون؟

گفتم: مامانت می‌کشدت.

- اِ... راست می‌گی!؟ هیچم این طور نیست. اون طرف منه.

ادامه داد:

کیفیت تکوین فعل خداوند

کشتار

گفت: چه خشن!

کتاب را همین طور سرسری و تند ورق زد و خمیازه‌ای کشید و گفت:

کی‌ می‌رسیم؟

- به ساعت موبایلم نگاهی کردم و گفتم سه ساعتی مونده. باز خمیازه‌ی کشید و سیخ به صندلی اتوبوس تکیه داد.

کتاب را که هنوز تو دستش بود. گرفتم ولی نکشیدم. گفتم: حالا اگه سرکار خانم اجازه بدن کتابم رو ببرم؟

منتظر جوابش ماندم. بدون این نگاهم بکند با صدای خواب‌آلوده‌ای گفت: به یه شرط... یه داستانشو واسم بگی.

- اطاعت قربان. کتاب را آرام کشیدم ولی هنوز محکم گرفته بود و لبخند می‌زد و ول نمی‌کرد. با یک حرکت تند از دستش کشیدم.

کمی جا به جا شد و سرش را آرام روی شانه‌ام گذاشت. کمی خجالت کشیدم. هنوز یک هفته نشده بود که عقد کرده بودیم. کمی داغ شدم. سرم را بالا آوردم نگاهی به صندلی‌های پشت سر و کناری انداختم. دو ردیف پشت سر ما که خواب بودند و کناری ما هم که دو خانم میانسال بودند که با هم حرف می‌زدند.

- مثل بچه‌ای که دارد خوابش می‌گیرد با صدای خماری گفت: چرا نمی‌گی؟

گفتم: کدومو بخونم.

- همون روایت عشق بگو.

- اِ پس تو هم آره؟!

چیزی نگفت. گفتم: یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. زیر گنبد کبود سه تا پری نشسته بود.

سرم را آرام روی سرش خم کردم و کتاب را بستم.

داستانش درباره‌ی معلم فیزیکیه که عاشق یکی از شاگرداش به نام کیمیا می‌شه. طوری که دیگه هر روز به امید دیدن او می‌ره سر کلاس و یک روز که نمی‌آد، پر می‌شه...

- می‌شه از رو بخونی؟

- با گوشه‌ی لبم، آرام در حدی که متوجه نشود، سرش را بوسیدم. ضربان قلبم تندتر شد... حس کردم الان متوجه ضربان قلبم می‌شود. چیزی نگفت. کتاب را باز کردم و تو نور زرد رنگ و کم سوی اتوبوس و نور سفید چراغ‌های کنار جاده انگار پشت سر هم از صفحه‌ی کتاب عکس می‌گرفتند، شروع کردم به خواندن:

 

و هر چه فکر می‌کنی نمی‌توانی بفهمی چه طور شروع شده بود. حتی نمی‌دانی تو شروع کرده بودی یا او. و اصلا چه اهمیتی دارد که چه کسی شروع کرده بود؟ تنها چیزی که لابه لای تصاویر مبهم و آشفته‌ی ذهنت به خاطر می‌آوری این است که وسط حل مسئله‌ای درباره‌ی سقوط آزاد اجسام بود که چشمت به او افتاده بود و حس مبهم و شیرینی در تک‌تک سلول‌هات نوسان کرده بود و تو احساس کرده بودی گویا از حضور دخترک در کلاس خشنودی. همین. تدریس در سه دبیرستان دولتی، کلاس‌های کنکور و داشتن شاگردان خصوصی زندگی‌ات را آن قدر شلوغ کرده است که فرصتی برای عشق نداری. یک شنبه‌ی بعد که می‌روی و تخته سیاه را از فرمول‌های قوانین حرکت شتاب‌دار پر می‌کنی و با خودت کلنجار می‌روی که چشمت به دخترک نیفتد. گاهی وسط درس‌دادن حس می‌کنی یکی از صندلی‌های کلاس از بقیه روشن‌تر است. پس بی‌اختیار به سمت روشنایی می‌چرخی و نگاهت به دخترک می‌افتد که مثل باران ملایمی بر سطح روحت می‌بارد و کلافه‌ات می‌کند. گچ را لبه‌ی تخته سیاه می‌گذاری و به بهانه‌ی قدم‌زدن بین ردیف‌های صندلی‌های کلاس بالای سر دخترک می‌روی. سرش را روی دفترچه‌اش خم کرده و در قاب مربع آبی‌رنگ می‌نویسد: هر گاه جسمی تحت تاثیر نیروی ثابتی واقع شود و شتاب بگیرد این شتاب با نیرو نسبت مستقیم و با جرم نسبت معکوس دارد. بعد نگاهت به اسم بالای دفترچه می‌افتد و دلت انگار آشوب می‌شود: کیمیا طلوع.

فاصله‌ی بین یکشنبه‌ی دوم و یک‌شنبه‌ی سوم برای تو از هفت روز بیش‌تر طول می‌کشد و از این که هفته برای تو بیش از معمول کش آمده خودت را سرزنش می‌کنی. نگاهت را در کلاس می‌گردانی تا نقطه‌ی روشن را پیدا کنی. وقتی از وجود کیمیا در کلاس مطمئن می‌شوی، خیالت آسوده می‌شود و از این که حضور دخترک خیالت را آسوده می‌کند از خودت متنفر می‌شوی...

 

اینجا که رسیدم مکث کردم. سرش روی شانه‌ام سنگین‌تر شده بود. شاید هم شانه‌ام کمی خسته شده بود. منتظر عکس‌العمل او ماندم. خبری نبود. آرام صدا کردم: کیمیا! چیزی نگفت. به نفس‌هایش گوش کردم. منظم بود. کتاب را بستم و سرم را به بالای صندلی تکیده دادم و به چراغ‌های زرد رنگ کوچکی که از دور چشمک می‌زدند نگاه می‌کردم و به حرف کیمیا فکر می‌کردم وقتی که از روی کتاب خواند: در چشم‌هات شنا می‌کنم و در دست‌هات می‌میرم...

 


 

 [1] . چند روایت معتبر، مجموعه داستان کوتاه، مصطفی مستور

 




کلمات کلیدی : عشق، داستان کوتاه، چند روایت معتبر، مصطفی مستور، کیمیا

چهار درجه ی عشق

ارسال‌کننده : محمد رضا آتشین صدف در : 91/8/2 10:5 صبح

 

قبل از خواندن متن زیر، لطفا این یادداشت کوتاه را ببینید.


چگونه می‌توان بین عشق به خود و عشق به دیگران تعادل ایجاد کرد؟


چهار مرتبه ی عشق:

1.      من خود را به خاطر منافع خودم دوست دارم.

2.      من تو را به خاطر منافع خودم دوست دارم.

3.      من تو را به خاطر منافع خودت دوست دارم.

4.      من خودم را به خاطر منافع تو دوست دارم! (راه ‌حل پرسش بالا)

 

منبع: کتاب تربیت بدون فریاد، فصل خودخواهی چیست؟ ص 186








کلمات کلیدی : عشق، مرتبه های عشق، تربیت بدون فریاد

آیا ازدواج مقبره ی عشق است؟ (2)

ارسال‌کننده : محمد رضا آتشین صدف در : 91/5/21 2:11 صبح


لطفا قبل از مطالعه ی این یادداشت، نگاهی به این مطلب بندازین: راز عشق های ناگهانی از نگاه یک روانکاو (3)

 

فرض کنیم که پسر بچه‌ای سه چهار ساله به دایه‌ای بس مهربان در حق وی، دل بسته و سپس ناگهان در آن سنین از او جدا شده باشد. پسر وقتی به نوجوانی یا جوانسالی رسید، دیگر هرگز به فکر آن دایه نخواهد بود، وحتی اگر از او سخن به میان آید، یادش بر اثر واپس‌زنی، برای وی عاری از هیجان خواهد بود. فراموشی هیجان و غالبا شخص نیز وسیله‌ای است برای رنج کمتر بردن و نوعی مداوا در مرتبه‌ی خودآگاهی و هشیاری است؛ اما اگر آن مرد جوانسال، روزی به زن جوانی برخورد که با دایه (با چهره‌ای که به هنگام از دست دادنش در ذهنش نقش بسته) مشابهتی داشته باشد و از نگاهش نوری همانند بتابد، و زنگ صدایش طنین آوای دایه را فرایاد آورد، یا حتی جزئی از جامه‌ی وی خاطره‌ای را زنده کند و یا دیدار در پارکی شبیه پارکی که دایه کودک را در آن پا به پا می‌برد، صورت گیرد، ناگهان در حق زن جوانسال، کشش اسرار آمیزی احساس خواهد کرد که ممکن است سرآغاز عشقی باشد.

غالبا چنین برق کششی که به علت مشاهده‌ی ویژگی‌ای بر حسب اتفاق و خصیصه‌ای جزیی و ناپایدار جستن کند، گذراست و سحر و جادوی عشق به محض ناپدید گشتن ظواهر، زایل می‌گردد. بر عکس ممکن است که شناخت دقیق‌تر زن جوانسال و مشابهت‌های دیگری با چهره‌های ناخوش‌آیندی که مرد آنها را قبلا می‌شناخته مکشوف ساخته و قوای دافعه و کراهت‌انگیز که در ذات و جوهر به اندازه‌ی قوای جاذبه ناخودآگاهند، به زودی زن جوانسال را کاملا منفور جلوه دهند. اما این هم ممکن است که زن جوانسال اگر بهتر شناخته شود، آشکار کننده‌ی شباهت‌های دیگری نه با دایه بلکه با دلبستگی‌های جدیدتر مرد باشد. ممکن است وی گیسوان مادر و تنومندی خاله را که در گذشته‌ بسی مهربان و نیکوکار بوده، داشته باشد؛ ممکن است نمایشگر خصیصه‌ای جزئی از چهره‌ای و حتی نقصی فی‌المثل از یاری که جوان در مجلسی با او معاشرتی داشته ولی دیگر هرگز او را ندیده اما غالبا به وی اندیشیده است، باشد. بدین‌گونه امکانات بالقوه‌ی عشق بر هم انباشته شده، افزایش می‌یابند.[1]


[1] . ر.ک: عشق، نوشته دکتر رنه آلندی، ترجمه جلال ستاری، ص 128.

 

لینک مرتبط: آیا ازدواج مقبره ی عشق است؟ (1)





کلمات کلیدی : ازدواج، عشق، روانکاوی

آیا ازدواج مقبره ی عشق است؟ (1)

ارسال‌کننده : محمد رضا آتشین صدف در : 91/5/18 4:31 عصر

 

یا به قول انگلیسی‌ها ?Marriage, the tomb of love

در سکانسی از فیلم سینمایی نقاب، ساخته‌ی کاظم راست‌گفتار، نگار (سارا خوئینی‌ها) به نیما (پارسا پیروزفر) پیشنهاد می‌دهد که با دختر خاله‌اش ازدواج کند. نیما قبول نمی‌کند و می‌گوید: دختر خاله‌ات حیفه من به درد ازدواج نمی‌خورم. نگار می‌گه چرا؟

- من درباره‌ی عشق دیدگاه خودمو دارم. من به عشق‌های اساطیری اعتقاد دارم. مجنون، فرهاد. عشقی که بیارزه آدم براش بمیره. عشقی که آخرش برسه به ازدواج، هیجانش کجاست؟ شورش کجاست؟
- پس راهش اینه که شما عاشق دختر خاله‌ی من بشید ولی من می‌سپارم که بهتون ندن. (خنده‌ی نگار)
- نیما می‌گه هان. شما خوب منو درک کردین.

(البته آخرش معلوم می‌شه که همه‌ی حرفاش کشکه و نیما از اون هفت خطاس که دومی نداره و نیز نگار! بماند.)

آیا اگر مجنون با فرهاد (ببخشید منم قاتی کردم) لیلی و فرهاد با شیرین ازدواج می‌کردند، عشقشان به پایان می‌رسید؟ جواب شصخ بنده را اگر بخواهی این است که بستگی به توانایی مجنون و فرهاد در پرداخت اقساط وام ازدواجشان داشت که متاسفانه یا خوشبختانه تا جایی که ما خبر داریم به آنجا نرسیدند و تو مراحل اداری کار متوقف شدند...

 

لینک مرتبط: آیا ازدواج مقبره ی عشق است؟ (2)




کلمات کلیدی : ازدواج، عشق، مقبره، لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، وام ازدواج

چرا و چگونه عاشق می شویم؟ (2)

ارسال‌کننده : محمد رضا آتشین صدف در : 91/5/12 6:4 عصر

 

برای این که بدانیم دقیقا داریم سر کی را می‌تراشیم لازم است توجه کنیم که ما در اینجا دو سوال داریم و آنها را از هم جداشون کنیم: 1. چرا آدم‌ها عاشق می‌شوند؟ 2. چرا گاهی با یک نگاه عاشق می‌شوند؟

پاسخ رایج به سوال اول در فرهنگ عرفانی و فلسفی ما این است که انسان‌ها قبل از آمدن به این دنیا، با معشوق اصلی دیداری داشته‌اند و عاشقش شده‌اند ولی بعد از به دنیا آمدن، حجاب تن باعث فراموشی آنها شده است. حالا در دنیا وقتی کمالی یا صاحب کمالی را می‌بینند فیلشان یاد هندوستانی می‌کند (به معنای مثبت) که تنها خاطره‌ای گنگ و مبهم و رنگ‌پریده از آن، ته دلشان یا بگو روحشان یا بگو فطرتشان باقی مانده است و این باعث می‌شود که به آن کمال (طبیعت، علم، قدرت...) یا صاحب کمال (آدمیزاد) مهر می‌ورزند. در واقع چون این شخص بهره‌ای از کمالات معشوق حقیقی را دارد و جلوه‌ای از جمال اوست.

خلاصه آنکه انسان عاشق جمال و کمال مطلق است که از دیدگاه عرفانی ما می‌شود خدای تعالی و از دیدگاه افلاطون می‌شود مُثُل و وقتی آدم عاشق کسی می‌شود، عاشق صفات کمال او شده است.

از شواهد این دیدگاه یکی این است که هیچ معشوق انسانی آدم را کاملا خرسند نمی‌کند و دیر یا زود آن طراوت نخستین را از دست می‌دهد؛ دوم این که انسان‌های کاملی هست که میلیون‌ها انسان در طول تاریخ به آنها عشق ورزیده‌اند بدون این که آنها را ببینند مانند حضرت محمد (ص)، حضرت علی (ع) و سایر اهل‌بیت (ع) یا حضرت مسیح (ع) یا در رتبه‌ی بعدی کسانی مثل سقراط، رستم و... سوم این که در زندگی خود ما هم گاهی اول کار از کسی خوشمان می‌آید ولی کم‌کم با ویژگی‌ها و کمالات او آشنا می‌شویم و شیفته‌ی او می‌شویم.

بگذریم. من با پرسش اول کاری ندارم و تا حد زیادی هم دیدگاه بالا را قبول دارم. بحث من درباره‌ی پرسش دوم است که به گمان من نظریه‌ی بالا نمی‌تواند آن را تفسیر کند یا لااقل نظریه‌پردازان آن استخراج و بیان نکرده‌اند یا شاید هم من ندیده‌ام.

 چند مسئله:

1. طبق نظر بالا، اول باید نسبت به کمالات شخصی یا چیزی شناخت پیدا کنیم بعد عاشقش بشویم در حالی که در موارد بسیاری آدم‌هایی در همان نگاه اول عاشق می‌شوند.

2. طبق این دیدگاه عشق ما در حقیقت عشق به صفات کمالی است که حالا در این فرد خاص وجود دارد و خود این فرد خاص اهمیتی ندارد. اگر این طور باشد پس باید اگر عاشق، با کسی مواجه شد که کمالاتش، بیشتر از معشوق اول باشد، باید همان موقع اولی را رها کند و برود سراغ معشوق دوم. البته گاهی هم همین طور است ولی همیشه این طور نیست. موارد بسیاری هست که طرف معشوقش را با هیچ کس دیگری عوض نمی‌کند حتی زیباتر از او، باهوش‌تر از و... و حتی گاهی با آگاهی از تمام معایب معشوقش.

3. طبق این دیدگاه همه‌ی انسان‌ها تجربه‌ی دیدار با معشوق اصلی را داشته‌اند، پس چرا گاهی از بین این همه آدم، تنها مثلا یک نفر یا دو نفر عاشق شخص خاصی می‌شوند و بقیه نسبت به او بی‌اعتنا هستند یا حس خاصی ندارند؟

اینها پرسش‌هایی است که من در مطالعه‌ی چند ساله‌ام درباره‌ی عشق، تنها دو پاسخ برای آنها پیدا کرده‌ام که تا حد زیادی راضی‌کننده هستند (هر چند نه کاملا). نکته‌ی جالب این که یک پاسخ از یک روانکاو برجسته است که با مطالعه‌ی اعماق روان آدمی به این نتیجه رسیده است و دومی فیلسوفی است که منظر هستی‌شناسی به مسئله نگاه کرده است. و طبیعی است که پاسخ‌ها کاملا متفاوت باشند. تا بعد.

لینک های مرتبط:

چرا و چگونه عاشق می شویم؟ (1)

راز عشق های ناگهانی از نگاه یک روانکاو (1)

 

 




کلمات کلیدی : عشق، چرایی، چگونگی، عشق در عرفان، عشق از نظر افلاطون

چرا و چگونه عاشق می شویم؟ (1)

ارسال‌کننده : محمد رضا آتشین صدف در : 91/5/12 12:9 صبح

 

 

 چرا گاهی کسی را برای اولین می‌بینیم ولی انگار سال‌هاست که او را می‌شناسیم و بی‌هیچ دلیلی از او خوشمان می‌آید؟ تو می‌دونی چرا؟

 

یک جور دیگر بگویم منطقا ما باید هنگامی از کسی خوشمان بیاید که خوب نسبت به او شناخت پیدا کنیم و کمالاتش را بفهمیم و بعد دوستش بداریم یا عاشقش بشویم. خیلی وقت‌ها هم همین طور است. پس چرا گاهی با یک نگاه عاشق می‌شویم. بعد می‌گوییم دست خودم نیست، کار دل است و از این حرف‌ها.

نه واقعا سوال جالبی نیست؟ اگر بدانی چقدر به این مسئله فکر کرده‌ام و چقدر گشته‌ام. این را هم بگویم که تا الان دو پاسخ برای این سوال پیدا کرده‌ام یکی از یک روانکاو مشهور و دیگری از یک فیلسوف پرآوازه. آدم پاسخ‌ها را که بشنود کفَش می‌بُرد. هر چند می‌دانم اگر گفتم، بازدیدکننده‌هایی می‌آیند و قیافه‌ی این جوری به خودشان می‌گیرند و می‌گویند ما خودمان این را می‌دانستیم یا می‌گویند این چرت و پرت‌ها چیه دیگه؟ همین فکرهاست که پشیمانم می‌کند از این که بگویم. آقا اصلا هیچی. ولش کن. بحث رو عوض کن. خب مرغ الان کیلویی چند شده؟

 

حکایت: جوانی پارچه‌ای را پیش خیاطی برد و خواهش کرد که برایش پیراهنی بدوزد و گفت: کی بهم می‌دی؟ خیاط گفت: هفته‌ی دیگه همین روز همین ساعت. جوان گفت: اوسّا من لازمش دارم هان. هفته‌ی دیگه نیام بگی وقت نکردم، چرخم خراب بود قبل از تو کس دیگه‌ای تو نوبت بود تو بی‌جا می‌کنی قول الکی بدی مگه من مسخره‌ی تو هستم بده اون پارچه‌ی صاحاب مرده رو اصلا نمی‌خوام بدوزی...

 

لینک مرتبط: چرا و چگونه عاشق می‌شویم؟ (2)


 




کلمات کلیدی : عشق، چگونه

عشق و مهندسی معکوس!

ارسال‌کننده : محمد رضا آتشین صدف در : 91/3/12 3:58 عصر

 

عنوان فرعی: چگونه عاشق نشویم!؟


برایم ایمیل زده و چند سوال درسی پرسیده بود که جواب دادم. آخرش نوشته بود یه سوال غیردرسی:

اگر آدم عاشق کسی بشه که نباید بشه یا نمی‌خواد عاشقش باشه ولی هر کاری می‌کنه نمی‌تونه بهش فکر نکنه و اون قدر بهش وابسته شده که یه کم که نبیندش، صداشو نشنوه، دلتنگش می‌شه و روز به روز هم اوضاعش داره بدتر می‌شه چی کار باید بکنه؟

برایش نوشتم باید از مهندسی معکوس استفاده کنه.

ایمیل را فرستادم. طولی نکشید که دوباره برایم میل فرستاد. نگو او هم الان پشت مانیتور نشسته. خلاصه ایمیل‌بازی ما شروع شد و شد چت‌میل!

- مهندسی معکوس دیگه چیه؟

- یه داستان از عطار نیشابوری براتون بگم بعد خودتون متوجه می‌شین. تو منطق‌الطیر این داستان را آورده:

بود مردی شیردل خصم افکنی / گشت عاشق پنج سال او بر زنی

داشت بر چشم آن زن همچون نگار / یک سر ناخن سپیدی آشکار

زان سپیدی مرد بودش بی‌خبر / گرچه بسیاری برافکندی نظر

مرد، عاشق چون بود در عشق زار / کی خبر یابد ز عیب چشم یار

بعد از آن کم گشت عشق آن مرد را / دارویی آمد پدید آن درد را

عشقِ آن زن، در دلش نقصان گرفت / کار او برخویشتن آسان گرفت

پس بدید آن مرد، عیب چشم یار / این سپیدی گفت: کی شد آشکار

گفت: آن ساعت که شد عشق تو کم / چشم من عیب آن زمان آورد هم

چون ترا در عشق، نقصان شد پدید /  عیب در چشمم چنین زان شد پدید

 


... 

گرفتین؟

برایم نوشت: اذیتم نکنین لطفا قشنگ حرفتونو بزنین. به اندازه‌ی کافی حالم بد هست.

نوشتم: عطار می‌گه وقتی عشقت به معشوقت کم شد، عیباش رو می‌بینی. حالا تو بر عکسش کن یعنی عیب‌هایش را پیدا کن و ببین تا عشقت به او کم بشه.

نوشت: آهان از اون لحاظ.

نوشتم: آره. بسه دیگه می‌خوام برم بخوابم شب بخیر.




کلمات کلیدی : عشق، عطار، منطق الطیر، مهندسی معکوس

تکلیف عشق مدام در ازدواج موقت!

ارسال‌کننده : محمد رضا آتشین صدف در : 90/12/6 9:36 عصر


 

شهید مطهری (ره): از معایب و مفاسدی که برای نکاح منقطع ذکر شده این است که پایه ازدواج باید بر دوام باشد، و زوجین از اول که پیمان زناشوئی‏ می‏بندند باید خود را برای همیشه متعلق به یکدیگر بدانند و تصور جدایی در مخیله آنها خطور نکند، علی هذا ازدواج موقت نمی‏تواند پیمان استواری میان‏ زوجین باشد.

 

این که پایه ازدواج باید بر دوام باشد بسیار مطلب درستی است، ولی این‏ ایراد وقتی وارد است که بخواهیم ازدواج موقت را جانشین ازدواج دائم‏ کنیم و ازدواج دائم را منسوخ نمائیم. بدون شک هنگامی که طرفین قادر به ازدواج دائم هستند و اطمینان کامل‏ نسبت به یکدیگر پیدا کرده‏اند و تصمیم دارند برای همیشه متعلق به یکدیگر باشند پیمان ازدواج دائم می‏بندند.

ازدواج موقت از آن جهت تشریع شده است که ازدواج دائم به تنهایی قادر نبوده است که در همه شرایط و احوال رفع احتیاجات بشر را بکند و انحصار به ازدواج دائم مستلزم این بوده است که افراد یا به رهبانیت موقت‏ مکلف گردند و یا در ورطه کمونیسم جنسی غرق شوند. بدیهی است که هیچ پسر یا دختری آنجا که برایش زمینه یک زناشوئی دائم و همیشگی فراهم است خود را با یک امر موقتی سرگرم نمی‌کند.[1]


[1] . نظام حقوق زن در اسلام، ص 64-65. (با اندکی تلخیص)

 

 




کلمات کلیدی : نظام حقوق زن در اسلام، ازدواج موقت، شهید مطهری (ره)، عشق

<      1   2