طراحی وب سایت ماشین - کوهپایه
[ و به فرزند خود حسن ( ع ) فرمود : ] پسرکم چهار چیز از من بیاد دار ، و چهار دیگر به خاطر سپار که چند که بدان کار کنى از کرده خود زیان نبرى : گرانمایه‏ترین بى‏نیازى خرد است ، و بزرگترین درویشى بیخردى است و ترسناکترین تنهایى خودپسندى است و گرامیترین حسب خوى نیکوست . پسرکم از دوستى نادان بپرهیز ، چه او خواهد که تو را سود رساند لیکن دچار زیانت گرداند ، و از دوستى بخیل بپرهیز ، چه او آنچه را سخت بدان نیازمندى از تو دریغ دارد ، و از دوستى تبهکار بپرهیز که به اندک بهایت بفروشد ، و از دوستى دروغگو بپرهیز که او سراب را ماند ، دور را به تو نزدیک و نزدیک را به تو دور نمایاند . [نهج البلاغه]

دیگر مرا نمی بینی!

ارسال‌کننده : محمد رضا آتشین صدف در : 93/10/16 8:40 عصر

دیروز همسایه‌ای را دیدم در پیاده‌روی خیابانی شلوغ، یعنی او مرا دید. یک کوچه آن طرف‌تر از ما زندگی می‌کند. طرفم آمد و سلامی و علیکی و با لبخند گفت: نمی‌بینمت. گفتم: ارادت دارم. در خدمتم. ولی من گاهی شما را می‌بینم. خندید و گفت ولی دیگه نمی‌بینی چون منم ماشین خریدم!

خندیدم. تا حالا از این زاویه به قضیه نگاه نکرده بودم. همان جا بخشی از پاسخ یکی از سوال‌های گاه به گاهم را گرفتم؛ اینکه چرا آدم‌های مشهور را کم پیش می‌آید، توی کوچه و خیابان ببینیم!






کلمات کلیدی : همسایه، ماشین، خرید ماشین، آدم های مشهور

منِ آخوند، ماشین و پسته هایم!

ارسال‌کننده : محمد رضا آتشین صدف در : 91/2/11 4:24 عصر

  

دم بانک پارک کرده بودم دوبله و شاید هم سوبله و تو ماشین، نشسته بودم، منتظر برگشتن خانمم که رفته بود ببیند وامش را به حساب ریخته‌اند یا نه؟ رادیو روشن بود و سخنرانی مقام معظم رهبری در دیدار با کارگران نمونه را گوش می‌کردم. مشتی پسته از توی داشبورد در آورده بودم و آنها را در حالی که بیشترشان به من می‌خندیدند، یکی یکی بالا می‌انداختم.

جوانی حدودا بیست و پنج ساله هیکل‌مند و خوش‌تیپ با سامسونتی بقاعده در دست، دو، سه متر جلوتر از من، تو آفتاب ایستاده و منتظر تاکسی بود. ده دقیقه‌ای گذشت اما دریغ از حتی یک پیکان مدل 50 که کاپوتش با طناب به ماشین بند شده باشد. بالاخره جوان کلافه از کنار من داشت رد می‌شد و می‌رفت به سمت عقب ماشین. شاید فکر می‌کرد، موقعیت ماشین من مانع از شناسایی او توسط رادار تاکسی‌ها می‌شود. در همان حال صدای رادیو به بیرون هم می‌رسید و دهانم مشغول خوانش هرمنوتیکی پسته‌ها بود، از پنجره‌ی باز، نگاهی معنی‌دار به من انداخت و رد شد.

با خودم گفتم: حالا درباره‌ی من آخوند چه فکری می‌کنه؟ دیگه خبر نداره با چه والذاریاتی وام گرفتم و این فرغون رو خریدم و خود حالاشم دو قسطش عقب افتاده، این پسته‌ها رو هم یکی از شاگردام چند روز پیش واسم هدیه اورده[1]

به ذهنم رسید پیاده شوم و آدرس وبلاگم رو به او بدهم تا بیاید این یادداشت را بخواند، ولی دوباره منصرف شدم. تو جای من بودی چی کار می‌کردی؟

 


 [1] . تا اطلاع ثانوی، دوستان بی‌زحمت پسته نیاورند؛ چون دوست ندارم یادداشت‌های وبلاگم تکراری شود. مغز گردو بهتر است. مرسی. 

 

 




کلمات کلیدی : آخوند، ماشین، وام خودرو، پسته

پنج راه مطمئن برای این که ماشینتان را بفروشید!

ارسال‌کننده : محمد رضا آتشین صدف در : 89/12/12 4:1 عصر

 



1. به شیشه ی عقب ماشینتان یک آگهی بچسبانید که فروشی و زیر آن شماره ی همراهتان را بنویسید.

2. به همسایه ها و دوستان و آشنایان و فک و فامیل بسپارید.

3. به روزنامه ها آگهی بفرستید.

4. به بنگاه ها سر بزنید.

5. رئیس جمهور شوید.

توصیه ی کارشناسی:

توصیه می کنیم راه پنجم را در پیش بگیرید چون آسان تر است، زودتر به نتیجه می رسد و از همه مهم تر ماشینتان را به قیمت می خرند و نه به قیمت بز. تازه بعدشم می توانید کلی خیرات و مبرات کنید.









کلمات کلیدی : ماشین، فروش، آگهی، بنگاه، رئیس جمهور