سفارش تبلیغ
صبا

85/8/17
4:11 عصر

د یو ا نه

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته

                                                                     د یو ا نه

در باغ دیوانه خانه ای، جوانی پریده رنگ و جذاب وشگفت انگیز را دیدم.بر نیمکتی کنار او نشستم و گفتم : «چرا این جایی؟»
مرد با تعجب به من نگاه کرد و گفت :«چه سؤال عجیبی،اما جوابت را می دهم.پدرم می خواست من مثل خودش باشم.مادرم می خواست من تصویری از شوهر دریانوردش باشم و از او پیروی کنم.برادرم فکر می کند باید مثل او ورزشکاری ماهر باشم.
استادفلسفه و استاد موسیقی و استاد منطقم هم می خواستند مثل آن ها باشم.مصمم بودند من بازتاب چهره ی خودشان در آینه باشم».
«پس به این جا آمدم.این جا را سالم تر می دانم.دست کم می توانم خودم باشم.»
سپس نا گهان به طرف من برگشت و گفت: «ببینم راه تو هم به خاطر تحصیلات و مشاوره ی خوب به این جا ختم شده ؟»
پاسخ دادم :«نه، من بازدیدکننده ام.»
و او گفت :«آه پس تو یکی از آن هایی هستی که در دیوانه خانه ی آن سوی این دیوار زندگی می کند.»
جبران خلیل جبران/باغ پیامبر و سرگردان/آرش حجازی

نتیجه های اخلاقی داستان
1-یکی از راههای مفید و سالم پر کردن اوقات فراغت سر زدن به دیوانه خانه هاست.(1)
2-در مواجهه با یک دیوانه به هیچ وجه برای خودتان کلاس نگذارید.چون دیوانه های تحصیل کرده کم نیستند.(مخصوصابا این وضع بیکاری وبی پولی و دو سه تا «بی» دیگر). 
3-در این بازدیدها سعی کنید با دیوانه ها مخصوصا اگر جوان باشند اختلاط نکنید و گرنه هر چی شنیدید از چشم خودتان دیدید(ببخشید،«شنیدید»)
________________________________________________________________________________________________________________________________________

 (1)  دو سه تا دیوونه خونه ی توپ سراغ دارم .خواستی،یه قرار بذاربا هم بریم.
                                                                                                                                      

                                                                                                                       


85/8/15
10:29 صبح

گزارشی محرمانه از یک جلسه مردانه

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته

                                                          گزارشی محرمانه از یک جلسه مردانه

لطفا خانمها نخوانند.

وقتی من رسیدم.بقیه مهمونا اومده بودن بعضی هارو می شناختم و بعضی ها را نه.یکی از اون بعضی های دوم،داشت صحبت می کرد .وقتی یه کم به حرفاش گوش دادم فهمیدم موضوع این گفتمان معمای سن خانم هاست و این که چرا به این سادگی ها رقم دقیق سالهای عمرشان را بیان نمی کنند؟دلایل اکتشافی آن آقای نسبتا محترم را برای شما ذکر می کنم.(امیدوارم که تا شعاع چند متری ازطایفه محترم نسوان کسی نزدیک شما نباشد.اگر هست از خیرنداشتۀاین یادداشت بگذرید.دست کم فعلا).

.آره می گفتم اون با آب و تاب (شاید هم با تب وتاب) می گفت: خیلی فکر کردم و توانستم به دلایلی دست پیدا کنم.(همچین جدی و لفظ به قلم حرف می زد که انگار تئوری نسبیت را کشف کرده). دللایل اخلاقی:اولا می خواهند ریا نشود.چون می دانید ریا از راه رفتن مورچه سیاه برسنگ سیاه در شب سیاه مخفی تره الخ.ثانیا از تواضعشان است نمی خواهند کوچکترهااحساس کنند یه چیزی کم دارن دلیل فیزیکی : مگر جناب حافظ نمی فرمایند :بر لب جوی نشین وگذر عمر ببین .بنابراین عمر مانند جوی آب بل خود آب است .بر اساس قانون شکست نور،عمق آب(یعنی همون سن خانم ها) همیشه کمتر ازآن چه که هست نمودار می شود. ونیزدر جای دیگری خواجه می فرماید:این متاعم که همی بینی و کمتر زینم.(این بحث زیبا را می توان در مقاله ای مستقل تحت عنوان تاثیر فیزیک نظری درادبیات فارسی و کاربردهای آن در حل مسائل زنان به نحو مستوفا پی گرفت).دلیل امنیتی که کمی محتاج توضیح است.به این مکالمه گوش بدید.(هر چند درمکالمات سقراط اثری از این فقره نیست ولی از جهت حکیمانه بودن دست کمی ازآنها ندارد).

زن :آقا چرا تعداد شمع های کیک تولدم از سنم کمتر است.
تزئینات چی:آخه...آخه... ببخشید خانم، ترسیدم اگه به همون تعداد ،شمع روشن کنم اینجا آتیش سوزی بشه.
تصدیق می فرمایید؟[نکته حیاتی :صاحب این وبلاگ صرفا نقل قول می کند و هیچ مسؤلیتی را در قبال مطالب منقول و غیر منقول به گردن از مو باریکتر خود نمیگیرد.گفته باشم]
بنابر این می بینیم ،این که بانوان ودختران محترم آنها میزان واقعی عمری را که به زور هم شده ازخدا گرفته اند به زبان نمی آورند،به مصلحت فرد وجامعه است.و اگر هم جایی ناچار شوند که بر خلاف مصالح رفتار کنند راهکارهایی بسیار جالبی در نظر گرفته اند.که به دو نمونه از آن اشاره می کنیم.
راهکاراول :به این پرونده قضایی توجه بفرمایید:
قاضی پس از نگاهی به پرونده با کمی بی حوصلگی گفت خانم محترم شما در این جا نوشته اید سن شما بیست سال و چند ماه است .این کافی نیست دقیقا بفرمایید چند ماه؟
خانم:ام...ام... سیصدوشصت ماه.

راهکار دوم را ملاحظه بفرمایید:
مامور صدور پاسپورت:خانم، سن شما؟
خانم :من حدودا سی ساله که بیست سالمه...
اوهنوز داشت بی وقفه بلغور می کرد که من دیگه نتونستم چرندیاتش را تحمل کنم.از جا بلند شدم و عذر خواهی از دوستان ومیزبان.(اصلا یادم نیست خداحافظی کردم یا نه ).وتصمیم گرفتم با این جور آدما که شأن و شوکت(منظورم محمود شوکت نیست ) خانم های محترم را رعایت نمی کنند ،دوستی نکنم.چون این ها مصداق بارز دوست ناباب هستند.خدا نصیب گرگ بیابان نکند.


85/8/12
11:27 عصر

جمعه ها چرا غمگینیم؟

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته

  

 جمعه ها چرا غمگینیم؟

 عصرهای جمعه چرا،ساکت ومتروک و دلگیراست؟

آیا چون یاد فردا  وتکرارملالت آورکارهایی می افتیم که شاید نه ازروی علاقه ای وارادتی بلکه تنها به اجبار وضرورت زیست به آنها تن داده ایم؟

یا چون کارهای نکرده ای پیش چشمانمان رژه می روند که هر روزوهرهفته به خود ودیگران  انجامشان راوعده کرده ایم ولی دریغ از وفای به آن؟

یا چون جمعه ای دیگر گذشت وشب هجران و غم فرقت یارغایب ازنظرمان بازبه آخرنرسید؟ودوباره ماییم وبه سیلِِِِِِ اشک ره خواب زدن؟

یا چون  هفته ای دیگرازعمرمان ازما دورشد وبه مرگ ( که - گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد - سپهری )نزدیکتر شدیم و حال آن که دستمان از تهی سرشار است.

یا همۀ اینها با هم و یا چیزی دیگر.