من و نمونه گیر!
صبح رفته بودم آزمایشگاه تشخیص طبی. پس از پذیرش، خانم متصدی گفت منتظر باشید. چند دقیقه بعد اسمم را صدا کرد و گفت: برید اون اتاق تا نمونهگیرمون نرفته ازتون بگیره. همزمان پسر جوانی به طرفم آمد و گفت: بفرمایید حاج آقا. دارم میرم. و با هم رفتیم اتاق نمونهگیری.
آستین را بالا زدم و منتظر آماده شدن آمپول شدم. او هم همان طور که دست به کار بود با لبخندی گفت: من داشتم میرفتم. شما روحانیا هم که خوشتون نمیاد خانما ازتون نمونه بگیرن! با لبخندی گفتم: کی گفته؟! ما هم خوشمون میاد.
با تعجب زل زد به صورتم و خندید گفت: خدا پدرت رو بیامرزه که راستش رو میگی. این را گفت و سوزن رو کرد تو رگم. من هم همان طور که درد میکشیدم ادامه دادم: مشکل اینجاست که خدا خوشش نمیاد!
سرش را بلند کرد و یک لحظه نگاهم کرد و آمپول را درآورد...
کلمات کلیدی : خدا، آزمایشگاه، خون، نمونه گیر