طراحی وب سایت آیا می توان عاشق کله پاچه بود؟! - کوهپایه
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دانشمند چراغ خدا در زمین است، پس هرکس که خداوند خیرش را بخواهد، از آن پرتوی بر می گیرد . [امام علی علیه السلام ـ در حکمتهای منسوب به ایشان ـ]

آیا می توان عاشق کله پاچه بود؟!

ارسال‌کننده : محمد رضا آتشین صدف در : 92/5/3 5:29 صبح

 

به این جمله‌ها دقت کنید:

 

من عاشق خدا هستم.

من عاشق پرادو هستم.

من عاشق مردم هستم.

من عاشق فوتبال هستم.

من عاشق همسرم هستم.

من عاشق بچه‌هایم هستم.

من عاشق کله‌پاچه هستم.

...

 

خیلی وقت است دارم به این فکر می‌کنم که

 

آیا واژه‌ی "عشق"  یک معنا دارد یا چند معنا؟

 

آیا کاربرد واژه‌ی "عشق" در همه‌ی این جمله‌ها درست است یا نه؟

 

و بالاخره وقتی می‌گوییم من "عاشق کله‌پاچه هستم" یعنی چه؟

 

یا به قول شیرفرهاد برره‌ای: ای  که وَ گفتی ایـــــــــی یعنــــــــــــــــی چه؟ اییَح.

 

  اگر ما می‌توانستیم تعریفی روشن و متمایز از مفهوم عشق داشته باشیم چقدر خوب بود. همان طور که درباره‌ی مفهومی مثل جزیره می‌گوییم "تکه زمینی که آب دور تا دور آن را فرا گرفته است"؛ ولی مشکل اینجاست که عشق بر خلاف جزیره، چیزی عینی و ملموس نیست. هر تعریفی از عشق مبتنی بر مجموعه‌ای از مبانی معرفت‌شناختی، هستی‌شناختی و انسان‌شناختی و ...[1] است که کافی است دیگری در یکی از آنها با شما هم‌عقیده نباشد؛ در این صورت یا اساسا تعریف شما را نمی‌پذیرد یا اینکه در شناسایی مصادیق دچار تفاوت رای می‌شوید و این یکی از دلایل فراوان بودن تعاریف عشق و تفاوت آراء در این زمینه است.

 

 مراجعه به تعاریف گوناگونی که تا الان از عشق شده در آثار عرفا، روانشناسان و... هم دردی را که دوا نمی‌کند هیچ، بر درد هم می‌افزاید؛ چون آدم خودش را با انبوهی از تعاریف مواجه می‌بیند و معمولا  هم هیچ معیاری هم برای ترجیح یکی بر بقیه در دست ندارد و فقط سرگیجه می‌گیرد.

 

  بنابراین به نظرم تلاش برای پیدا کردن تعریفی جامع و خرسند‌کننده و مورد اتفاق برای عشق کاری بی‌فایده و بی‌سرانجام است باید فکر دیگری بکنیم.

 

 

راهی که به نظر من رسید این بود که به جای اینکه بپرسم عشق چیست؟ سوال دیگری بپرسم: چه وقتی ما می‌گوییم عاشق چیزی شده‌ایم؟ یعنی چه حالتی نسبت به چیزی در ما ایجاد می‌شود که از آن به بعد می‌گوییم عاشق آن شده‌ایم؟ که اگر آن حالت را از دست بدهیم، دیگر عشق هم از بین می‌رود؟

 

من آمدم هم در تجربه‌های خودم (آخه من و مجنون همدوره بودیم) و هم آنچه در ادبیات عاشقانه و عارفانه و دیدگاه‌های بعضی روانشناسان و جامعه‌شناسان (تا جایی که تا الان توانسته‌ام و فرصت کرده‌ام) آمده مطالعه و دقت کردم. دیدم در توصیفاتشان از عشق و عاشقی و لازمه‌های آن چیزهایی زیادی گفته شده. دقت کردم ببینم کدام ویژگی عشق است که از بقیه‌ی آنها بنیادی‌تر است که با بودن آن عشق هست و با نبودن آن عشق نیست. و بقیه‌ی خصوصیات عشق یا مقدمات آن هستند یا نتایج آن.

 

به نتیجه‌ای رسیدم و آن اینکه:

 

زمانی کسی می‌گوید عاشق چیزی شده که بتواند برای آن، "از چیز/چیزهایی دیگر بگذرد" و این گذشت را با اختیار و شوق و رغبت انجام بدهد و لذت هم ببرد و احساس زیان و پشیمانی نکند؛ چیز/ چیزهایی که در شرایط عادی حاضر نیست از آن/آنها بگذرد.

 

 

چند نکته:

 

 

یک. هر چند در اول بحث گفتیم پیدا کردن تعریفی مانند تعریف جزیره (به تعبیر منطقدانان تعریف به حد) برای عشق ناممکن و جستجو از آن بی‌فایده است، با معیاری که عرض کردم می‌تونیم عشق را تعریف کنیم. (به تعبیر منطقدانان تعریف به لازم) و بگوییم:

 

"عشق یعنی حالتی روانی در فرد که باعث می‌شود او آماده شود که برای چیزی از چیز/چیزهای دیگری که در شرایط عادی حاضر نیست آن/ آنها را از دست بدهد، بگذرد."

 

 

دو. سوژه‌ی عشق یا به تعبیر طلبگی‌اش متعلَق عشق می‌تواند خدا باشد یا پرادو یا مردم یا همسر یا فرزند یا کله‌پاچه یا هر چیز دیگر؛ چون برای هر کدام اینها می‌توانیم افرادی را پیدا کنیم که برای رسیدن یا حفظ اینها از بعضی چیزهای دیگر که در شرایط عادی حاضر نیستند آنها را از دست بدهند، بگذرند.

 

 

پس بسته به این که سوژه‌ی عشق آسمانی باشد مثل خدا یا زمینی مثل همسر می‌توانیم عشق را آسمانی یا زمینی تقسیم کنیم و با نگاهی عرفانی که تنها خدا را حقیقت می‌داند و بقیه‌ی چیزها را مَجاز،می‌توانیم عشق را به حقیقی وقتی سوژه‌ی آن خدا باشد و مجازی وقتی غیرخدا باشد، تقسیم کرد.

 

 

سه. چیزی که عاشق از آن می‌گذرد یا به تعبیری آن را قربانی می‌کند ممکن است هر یک از اینها یا چند تا از این موارد باشد: جان و مال و آبرو و خانواده، سلامتی، دین، شرافت و کرامت انسانی، بهشت، حقوق دیگران و...

 

 

 چهار. بزرگی یا کوچکی عشق مربوط به بزرگی یا کوچکی سوژه‌ی عشق عاشق است و شدید یا ضعیف بودن عشق مربوط به پرارزش یا کم ارزش بودن چیزی است که عاشق حاضر است برای معشوق از آن بگذرد.

 

 

 

پنج. از ترکیب سوژه با چیزی عاشق آمادگی گذشتن از آن را دارد حالت‌های گوناگونی به وجود می‌آید که من دو تایش آن را عرض می‌کنم بقیه اش را خودت می‌توان تصور کنی. 

 

1. سوژه بسیار پر ارزش ولی آنچه گذشتنی کم ارزش: (عشق بزرگ ولی ضعیف)

 

مثال:  سوژه‌ی عشق کسی خدا باشد ولی چیزی که عاشق حاضر است برای او از آن بگذرد حداکثر چند دقیقه وقت صرف نماز خواندن در روز است و نه آمدن در میدان و جنگیدن با دشمن او.

 

2. سوژه‌ی کم ارزش ولی آنچه گذشتنی بسیار پر ارزش: (عشق کوچک ولی شدید)

 

مثال: کسی برای نجات سگش از توی رودخانه حاضر باشد جانش را به خطر بیندازد.

 

 

 

شش. منظور از شرایط عادی، وضعیت آن فرد است پیش از آنکه این حالت آمادگی روانی برای گذشتن از چیز/ چیزهای برای سوژه‌ای برایش پیش آید.  

 

نتیجه آنکه در همه ی جمله های بالا عشق به یک معنا به کار رفته. وقتی x می گوید من عاشق y هستم یعنی حالتی در من هست که حاضرم به خاطر رسیدن به y از z گذرم. مثلا مادر که از آسایش و راحتی خودش می گذرد. حدس زدن z در بقیه کار مشکلی نیست و اما کله پاچه یعنی حاضرم مثلا از سلامتی خود بگذرم ولی بخورم برای کسی که برای او ضرر دارد. حاضرم سهم بقیه را نادیده بگیرم و همه اش را خودم بخورم. حاضرم فلان جلسه ی کاری را نروم و توبیخ بشم ولی بیایم با تو و کله پاچه بخورم و...

 

تقابل عشق و عقل و هم طبق این تفسیر روشن می شود. اینکه در شرایط عادی x حاضر نیست از z بگذرد؛ زیرا عقل ابزاری اش به او می گوید این کار به صلاح او نیست. تو باید به فکر خودت، سلامتی ات، مالت، آبرویت باشی ولی وقتی x به عشق می آید بخشی از این احکام عقل را نادیده می گیرد و به صحرای جنون قدم می گذارد حال هر چه اهمیت آن z بیشتر باشد دیوانگی او بیشتر و محکم تر خواهد بود.

 

نکته های دیگری هم داشتم ولی ظاهرا موضوع یا مطالبم آن قدر سهمگین بوده یا دور از آبادی بوده که باعث شده سکوت مرگباری حاکم شود و به قول سهراب آسمان مکث کند. بهترین کاری که می توانم انجام دهم این است که من هم دیگر ساکت شوم؛ یعنی این طوری سنگین ترم.

 

 


 

 [1] . مثل تجربیات شخصی، ارزش‌ها، تابوها، تلقینات و تقلیدات و...

 

 

 




کلمات کلیدی : عشق، کله پاچه