سفارش تبلیغ
صبا

85/12/19
11:36 عصر

یک قصه،دو روایت

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته

روایت کهن
جوانی را شنیدم که شبی به مسجدی در آمد و با صدایی بغایت خوش و آوازی سخت حزین نماز آغازیدن گرفتی.جماعتی از پیران، اندر قرب وی در نشسته بودند و به صحبت پیوسته.کسی زان میان، نماز جوان را ستودی و گفتی: ایول ،نمازشو برم.خیلی با حال می خونه و یاران وی نیز با وی از در موافقت در آمدی.جوان بشنید و ازیرا که آفتاب بر کلٌه اش بسیار تابیده بودستی و مخش تاب برداشته بودی. همی تاب نیاوردی و نماز رها کردی و بگفتی :همانا آگاه باشید که روزه نیز همی دارم. 

روایت نو
یه جوونی یه وبلاگی توی پارسی بلاگ زده بود.این پارسی بلاگ که نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای بهشون گفته بود که پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ رو دارن و بنده خداها، اونا هم باورشون شده بود و فِرت و فِرت وبلاگ انتخاب می کردن .بعد از مدتی وب اونو انتخاب کردن و در وهمسایه هم کلٌی آبارک الله پسر خوب بهش گفتن و باباشم براش یه لپ لپ هزار تومانی پسرونه خرید.اونم تاب نیاورد (البته بدون این که مخ و مِلاجش مشکلی داشته باشه) و بگفت: این که چیزی نبودستی ما یک گروه هم بر پا ساخته ایم و گفتگویی تهی از مزٌه راایضاً به راه انداخته بودستیم.