سفارش تبلیغ
صبا

87/3/15
11:53 صبح

مرده شورِ این خاطرات روزانه!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته



تو فیلم اخراجی‌ها وقتی رزمنده‌ای که لکنت زبان داشت روی نارنجک پرید، داش مجید که حسابی کم آورده بود، بهش گفت: اگه تو چاله میدون بودی لات خوبی می‌شدی!

وقتی دفترچه‌های خاطرات بچه‌های جبهه را می‌خوانم می‌بینم خداییش بعضی‌هاشان عجب قلمی داشته‌اند، با خودم می‌گویم: اگر الان بودند وبلاگ‌نویس‌های خوبی می‌شدند!

غیر از نثر و قلمشان چقدر سو‍ژه‌ی به درد بخور برای نوشتن داشته‌اند و چقدر صبح تا شبشان پر حادثه و پر نکته و پر معنا بوده و خلاصه چه عالمی!

حالا مثلا من بخواهم خیر سرم خاطرات روزانه‌ بنویسم. برای نوشتن چی دارم؟ آخه این انصاف است؟ آن‌ها این قدر سوژه و خاطره و من این قدر روزهای تکراری با اتفاقات حقیر و بی‌مزه؟ مثلا باید بنویسم:

ساعت فلان دیشب کپه‌ی مرگم را گذاشتم. ساعت بهمانِ صبح با چشمهای پف کرده از خواب بیدار شدم. صبحانه اول یک نسکافه‌ی گُلد با کافی میت و کمی شکر بعد کره مربا با نان تست و چای شیرین. گشتی زدم بیرون و کلاسی یا کاری و کافی‌نتی و دو سه کیلو خیار - گوجه و کوپنی و تلویزیونی و کپه‌ی مرگ در ساعت فلان و چشمان پف کرده در ساعت بهمان...
ای مرده‌شور ببرد این خاطرات روزانه را!