طراحی وب سایت غزال غزل - کوهپایه
سفارش تبلیغ
صبا
[ و شنید مردى دنیا را نکوهش مى‏کند فرمود : ] اى نکوهنده جهان ، فریفته به نیرنگ آن ، به ژاژهایش دلباخته و به نکوهشش پرداخته . فریفته دنیایى و سرزنشش مى‏نمایى ؟ تو بر دنیا دعوى گناه دارى ، یا دنیا باید بر تو دعوى کند که گنهکارى ؟ دنیا کى سرگشته‏ات ساخت و چسان به دام فریبت انداخت ؟ با خفتنگاههاى پدرانت که پوسیدند ؟ یا با خوابگاههاى مادرانت که در خاک آرمیدند ؟ چند کس را با پنجه‏هایت تیمار داشتى ؟ و چند بیمار را با دستهایت در بستر گذاشتى ؟ بهبود آنان را خواهان بودى ، و دردشان را به پزشکان مى‏نمودى . بامدادان ، که دارویت آنان را بهبودى نداد ، و گریه‏ات آنان را سودى . بیمت آنان را فایدتى نبخشید ، و آنچه خواهانش بودى به تو نرسید ، و نه به نیرویت بیمارى از آنان دور گردید . دنیا از او برایت نمونه‏اى پرداخت ، و از هلاکتجاى وى نمودارى ساخت . دنیا خانه راستى است براى کسى که آن را راستگو انگاشت ، و خانه تندرستى است آن را که شناختش و باور داشت ، و خانه بى نیازى است براى کسى که از آن توشه اندوخت ، و خانه پند است براى آن که از آن پند آموخت . مسجد محبان خداست ، و نمازگاه فرشتگان او ، و فرود آمد نگاه وحى خدا و تجارتجاى دوستان او . در آن آمرزش خدا را به دست آوردند و در آنجا بهشت را سود بردند . چه کسى دنیا را نکوهد حالى که بانگ برداشته است که جدا شدنى است ، و فریاد کرده است که ناماندنى است ، گفته است که خود خواهد مرد و از مردمش کسى جان به درنخواهد برد . با محنت خود از محنت براى آنان نمونه ساخت ، و با شادمانى‏اش آنان را به شوق شادمانى انداخت . شامگاه به سلامت گذشت و بامداد با مصیبتى جانگداز برگشت ، تا مشتاق گرداند و بترساند ، و بیم دهد و بپرهیزاند . پس مردمى در بامداد پشیمانى بد گوى او بودند و مردمى روز رستاخیز او را ستودند . دنیا به یادشان آورد ، و یادآور شدند . با آنان سخن گفت و گفته او را راست داشتند . و پندشان داد ، و از پند او بهره برداشتند . [نهج البلاغه]

غزال غزل

ارسال‌کننده : محمد رضا آتشین صدف در : 87/5/24 10:19 صبح


غزلی که در پایان زندگی‌نامه‌ی خود‌نوشتش آورده است مرحوم سید جلال‌الدین همایی
. مجتهد مسلم و ادیب بسیاردان مجهول القدری که حق بسیاری است او را  برگردن فرهنگ و ادب فارسی.
 

                                        

از پس دیوار زمان، صدای پیرمردی سپید موی و سرد و گرم چشیده را می‌شنوم که در کنار انبوه کتاب‌هایش به آرامی و با صدایی خش‌دار می‌خواند: 

عمری به عبث در ره مقصود دویدیم
                                          یک عمر دویدیم و به مقصد نرسیدیم
چون طایر آواره‌ی تشویش گرفته
                                       هر لحظه از این شاخ به آن شاخ پریدیم
از خلق جهان خیر ندیدیم از این روی
                                            در گوشه‌ی تنهایی و خلوت بخزیدیم
بودیم یکی آهوَک رام و لیکن
                                             گرگان به کمینگاه چو دیدیم، رمیدیم
شهد لبن کودکی از خاطر ما برد
                                     زهری که از این کاسه‌ی وارونه چشیدیم
چون دست اجل رخت حیات از تن ما کند
                                               در بستر خواب ابدی رخت کشیدیم
هم خاک شود باز، گرفتم که دگر بار
                                          چون سبزه‌ی نوخاسته از خاک دمیدیم
گیتی است (سنا) گلشنی آراسته لیکن
                                                ما جز علف هرزه از این باغ نچیدیم
در جلوه بود یار به هر سوی په دیدار
                                                      گر کور نبودیم چرا یار ندیدیم!!!


شعری که حکمت
ناصرخسرو را و دل‌آزردگی مسعود سعد سلمان از ابنای روزگار را و مرگ‌اندیشی خیام را و فصاحت سعدی را یکجا در خود دارد.

شعری خوش قد و قامت که تناسب‌ها و تضادهای لفظی و معنایی‌اش چشم و گوش جان و تن را می‌نوازد. تناسب‌هایی چون عمر و عبث، مقصد و مقصود، خلق و خیر و خزیدن، رام و رمیدن، گیتی و گلشن و ... و تضادهایی ماننده‌ی آهو و گرگ، شهد و زهر، گلشن و علف هرز، دیدار و کور و ...

تصویرهای فراوان، این شعر را هر چه بیشتر به تابلوی نقاشی یا (به سبب استفاده‌ی مکرر از عنصر "فعل" در تشبیه‌ها و استعاره‌ها) بهتر است بگوییم به فیلمی که هر بیت آن یک صحنه است، نزدیک می‌کند. صحنه‌هایی زنده و پویا.
صحنه‌ی دویدن عبث و نرسیدن به هدف، از این شاخه به آن شاخه پریدن پرنده، خزیدن به گوشه‌ی تنهایی، رمیدن از گرگان، کنده شدن رخت حیات به دست اجل، رخت کشیدن به بستر خواب ابدی، دمیدن سبزه از خاک، چیدن علف هرز از باغ، کور بودن و ندیدن جلوه‌ی یار و ...

و اینک
اشعاری دیگر از او خدایش رحمت کناد! 




کلمات کلیدی :