سفارش تبلیغ
صبا

85/12/25
11:43 صبح

علی چپ ،یک بزرگراه است.

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته

همیشه فکر می کردم ما آدمها بعضی وقتها،سری به این کوچه ی مشهور می زنیم و دیگر این که خیال می کردم عرض آن باید حد اکثر سه یا چهار متر باشد.ولی از وقتی که فهمیدم هر دو تصور من به طور فابریک اشتباه بوده،آنقدر نا راحت (مخالف راحت - لغت نامه ی وبخدا ) هستم که انگار به زور یک پیراهن دو سایز کوچکتر از خودم را تنم کرده ام.می فرمایید چه طور ملتفت این موضوع شدم؟عرض می کنم.جناب مولانا در دفتر دوم مثنوی(آخراش) حکایتی از ملانصرالدین عرب ها یعنی جوحی یا همان جحای کتاب های عربی دبیرستان نقل می کند. به این قرار که او و پدرش روزی داشتند از کوچه ای رد می شدندکه برخوردند به یک تشییع جنازه.پسر میٌت در جلوی تابوت گریه کنان راه می رفت ونک ونال می کرد و می گفت: پدر عزیزم تو رو کجا می برند؟جایی که نه فرشی هست نه چراغی نه غذایی نه...جوحی وقتی این ها را شنید به پدر گفت :به خدا قسم این مرده را خانه ی ما می برند.
                  گفت جوحی با پدر ای ارجمند                        والله این را خانه ی ما می برند
پدر گفت:مگر دیوانه شده ای؟.جوحی گفت :خوب گوش بده پدرجان! نشانی های که این پسر می دهد،همه نشانی خانه ی ماست.نه فرشی،نه چراغی،نه غذایی.
                  گفت جوحی را پدر،ابله مشو                             گفت ای بابا نشانی ها شنو
                  این نشانی ها که گفت او یک به یک              خانه ی ما راست بی تردید و شک
مولانا می گوید: این همه قرآن می خوانی واین همه آدرس و نشانی از خدا می شنوی ولی یک بار نمی گویی شاید این ها، آدرس و نشانی تو باشد.قرآن فریاد بر می آورد: مومنان آنانی هستند که این صفت وآن ویژگی را دارند.می گوییم با ما که نیست.می گوید: مجرمان کسانی اند که این و آن خصلت را دارند،می گوییم منظورش ما نیستیم.خلاصه آن که اصلا خود را طرف حساب کلام خدا نمی دانیم.بعد از این ماجرا بود که فهمیدم اولا بیشتر ما، همیشه، خودمان رابه کوچه ی علی چپ می زنیم در ثانی علی چپ اصلا کوچه نیست.چون این همه آدم که توی کوچه جا نمی گیرند.علی چپ یک بزرگراه است.والسلام.