سفارش تبلیغ
صبا

86/1/23
2:25 عصر

سوژه ی کف بُر!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته

 

دم غروبی بود که آمدسراغم.از وجناتش معلوم بود که یک کاری با من دارد...می گفت که دعوتش کرده اند از دو سه روز دیگه برود به یک دبیرستان نماز ظهر و عصر و چند دقیقه سخنرانی.حالا یک سوژه ی جدید از من می خواست که به قول خودش کف بچه ها را ببرد.

- یعنی چی کفشون رو ببُره؟مگه میخوای بری گیم نت.

- آخه جونای امروزی فکر می کنن ما طلبه ها اطلاعاتمون قدیمیه و چیزی سرمون نمیشه.منم میخوام از روز اول این ذهنیت رو از بین ببرم.

خندیدم.

- واسه چی میخندی؟

- یاد یک جوک افتادم.

- بگو.

- یه کسی رو میخوان ببرن خواستگاری.واسه این که یه دفه گاف نده و همچین باکلاس و باسواد به نظر بیاد. پدرش بهش میگه وقتی رفتیم اون جا حرفای بزرگ بزرگ بزن.وقتی میرن اونجا نوبت اون که میشه میگه شتــــــــــــــــر، زرافــــــــــــــــــه، فیـــــــــــــــــــــل.حالا حکایت توهه. تو هم برو بگو بلوتـــــــــــوس ،کد جـــــــــــــاوا،لینـــــــــــــوکس،پینک فلــــــــــــــــــوید،پیتـــــــــــــــزا،چیز برگــــــــــــــــــــــر...

سرخ شد،هر وقت حس می کرد کسی دستش انداخته این جوری می شد.  

- حالا جوش نیار.شوخی کردم.ببینم اصلا برا چی اومدی سراغ من؟

کاشف به عمل اومد که نمی دانم کدوم دهن لقی آدرس وبلاگ من را بهش داده بود و او هم مدتی بود که بی سرو صدا نوشته هایم را خوانده بود. حالا فکر کرده بود که کی از فلانی بهتر!.دو سه روز هم به من مهلت داده .تو رو خدا به دادم برسید یک موضوعی بفرمایید و من را خلاص کنید.