سفارش تبلیغ
صبا

86/7/25
5:19 عصر

دو خاطره درباره ی شیطان!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته

 

1. یادش بخیر استاد خیلی باحالی بود هم عالی درس می داد هم نصیحت می کرد، شیرین و دلچسب.
یک روز صحبت از مکر شیطان شد . گفت :
یک روز عالمی کتابی می نویسد که در آن تمام مکر و حیله های شیطان را ، افشا می کند. شبی کسی که آن کتاب را دیده و خوانده بود شیطان را در خواب می بیند.به او می گوید:
. دیگر کارت تمام است .فلان عالم پته ات را روی آب ریخته دیگه فکر نکنم کسی فریبت رو بخوره.
شیطان به او می گوید:
. تو نگران نباش اون کتاب را هم خودم ازش خواستم بنویسه!

2. نمی دانم این حکایت را کجا خوانده ام ولی فکر می کنم یک کتاب قدیمی بود.
از زشت رویی پرسیدند چه وقت بیش از همه ی اوقات از صورت زشت خود خجل شدی؟
بگفت : روزی در بازار می گذشتم زنی مرا دید از من بخواست که همراه وی به دکان صورتگری (مجسمه ساز- نقاش) شوم . با وی بدانجا شدم . وقتی به نزد استاد صورتگر برسیدیم ، زن بدو گفت : " همانند این!". و به انگشت مرا نشان بداد. پس مرا سپاس گفت و برفت.
از استاد پرسیدم " ماجرا چه بود؟ "گفت : " این زن از من خواسته بود که از برای او صورت شیطان را نقش کنم . از او پرسیدم به چه کیفیت ؟ و ندانستم . برفت و اندکی بعد به همراه تو بازگشت.