سفارش تبلیغ
صبا

87/4/2
8:1 عصر

دبّاغ و بازار عطاران

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته


...
- می‌دونی نگرانی من از چیه؟
همان طور که بین انبوه تسبیح‌های رنگارنگ دنبال یک تسبیح گِلی می‌گشتم گفتم:
- از چی؟
- توی مثنوی حتما
این داستان را دیدی که دبّاغی از بازار عطاران رد میشه و بیهوش میشه. هر کاری که واسه به هوش اومدنش میکنن بیفایده‌س. به قوم و خویشاش خبر میدن. اون یارو که غش کرده برادری داره که خیلی تیزه، سریع خودش رو میرسونه اونجا و یه کم (جسارتا)ً سرگین سگ را جلوی بینیش میگیره، طرف به هوش میاد. بعد مولانا میگه:
           هم از آن سرگین سگ داروی اوست   /   که بدان او را همی معتاد و خوست
- خب منظور؟
- با این عادت‌ها و رسم‌ها و روش زندگی‌ایی که ما داریم، میترسم بعد از ظهور آقا (ع) بلایی که بر سر اون دبّاغ اومد سر ما هم بیاد.
این را گفت و به طرف داخل مسجد حرکت کرد در حال رفتن گفت: یک ساعت دیگه همین جا بینمت خوبه؟
هنگ کرده بودم، فقط نگاهش کردم...
- سلام!
پیرمردی بود با چهره‌ای آفتاب‌سوخته و نگاهی مهربان...
- علیکم السلام!
- ببخشید نماز امام زمان (ع) چطوریه؟
- ببخشید میتونید بخونید، منظورم اینه که سواد دارین؟
- آره.
- خب. ببینین داخل سالن مسجد که برین، بزرگ نوشتن. هم نماز تحیّت مسجد رو هم نماز امام زمان (ع) رو.
- ممنون
- التماس دعا.