سفارش تبلیغ
صبا

87/5/14
6:6 عصر

تهدید یا فرصت؟!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته


دورادور می‌شناختمش. بیشتر با برادرش ایاغ بودم تا او ولی اتفاقا توی آن سفر در یک واگن بودیم. بعد از شام آمدیم توی سالن... فکر کنم دو ساعتی گپ و گفت ما طول کشید. بیشتر، حرف‌های طلبگی و آخوندی. حرف ما کشید به تحقیرها و تمسخرهایی که گاهی بعضی مردم نسبت به ما روا می‌دارند. حرفی زد که برای همیشه در ذهنم ماند. و اعتراف می‌کنم به او غبطه خوردم. آخر سنش هم از من کمتر بود. اما پیدا بود جلوتر است.

- سخته ولی به نظر من میشه از اون به نفع خودمون استفاده کنیم. من خودم وقتی مورد این جوری واسم پیش میاد، میگم خدایا من از اون گذشتم، تو هم از من گذشت کن.

با خودم گفتم طلبه و طلبگی یعنی این. نه مثل تو که می‌خواهی بدی را با بدی جواب بدهی. در پستوی ذهنم چراغ سخنی که به گمانم روایتی بود، سوسو می‌زد که از مردم بگذرید تا خدا هم از شما در گذرد.