سفارش تبلیغ
صبا

85/12/21
8:55 عصر

بوسه و دار

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته

 کرایه ی راننده را دادم و پیاده شدم.چند متر جلوتر دکٌه ی روزنامه فروشی بود.نگاه به ساعتم کردم یک ربع به شروع کلاس مانده بود.چند دقیقه ای فرصت داشتم.شروع کردم به خواندن تیتر های درشت روزنامه هایی که صاحب دکٌه توی چهار ردیف آویزان کرده بود...
یک لحظه نگاهم افتاد به روحانی کنار دستی ام که او هم داشت مثل من به صورت رایگان آگاه به زمانه می شد.
- خدایا چقدر قیافه اش آشناس.یعنی اونو کجا دیدم...
او هم نگاهی به من کرد و بعد یک دفعه و باهم...
- حسن!
- محمد!
همدیگر رو بغل کردیم و بوسیدیم.
گفتم:پسر تو کجایی؟اینه رسم رفاقت؟دیگه زن که اومد توی زندگیت رفقا فینیش؟
هم حجره ای سابقم بود. دو سالی میشد که او را ندیده بودم. ازدواج کرد و رفت شهرستان.
- کی برگشتی قم؟
- یک سالی میشه.
- کی معمٌم شدی؟بذار ببینمت.چه بهت میاد پسر!
- سه چهار ماهی میشه.همین ماه رمضونی.
پیشانی اش را بوسیدم.گفتم: مبارکه! ایشاالله لباس تقوا باشه.به تن هم پیر شید.عضله ی روی شانه ام را با دو انگشتش
گرفت و فشار داد.
- هنوز دست از مزه پراکنیت بر نداشتی!
- خب چه کارا می کنی.رو براهی؟
- اِی.شکر خدا.
- آخه یه سری ،یه پایی،تلفنی،آدرسی،مس مسی! همین جور رفتی که رفتی!؟
ل
بخندی زد.از آن لبخند هایی که آن قدر گرم و مهربانند که هر چه غم و غصه توی دلت باشد ذوب می کند.گفت:
- حق با توهه.باور کن دو سه بار اومدم حوزه پیش بر و بچٌه ها ولی تو نبودی.
- خب.ولش کن. مهم نیست.این جا چی کار میکنی؟یادمه همیشه روزنامه میخریدی.حالا چطور شده س (به اصفهونی)
وایسادی مثل ما فقرا کنار دکٌه مطالعه می فرمایید؟
- از وقتی این روزنامه ها عیدی امسال مونو دادن.قیمتا رو نگاه کن.حالا من کاری به روزنامه های دیگه ندارم.این صدا و
سیما که با این پیام های پول در آریش خون مردمو تو شیشه کرده،نمیدونم چرا اون دیگه قیمت روزنامه اش رو دو برابر کرده.باور کن
بهت قول میدم یه مدٌت، دیگه وسط دعای کمیل و نماز جماعت هم آگهی پخش میکنن.یه سریال پنجاه دقیقه ای میذاره.پنج تا پنج دقیقه پیام میذاره...
- دست گذاشتم روی شانه اش.گفتم زیاد حرص نخور. اول زندگی پیر میشی.    
- دیگه توی کلٌ هفته فقط جام جم چهارشنبه رو می گیرم اونم فقط واسه ویژه نامه ی تپش،والسلام.
ب
ا خنده گفتم :حالا من یه چیزی بهت میگم که دیگه به تپش هم احتیاجی نداشته باشی.
- جدی میگی؟
- باور کن! خلاصه ی همه صفحات حوادث همه ی روزنامه ها.
دفتر کوچکی را در آورد گفت:برام بنویس!
- اول شماره تلفنت رو بهم بده...
- بعد توی دفترش نوشتم:
                                 
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
                                 
که همچنان که تو را می بوسند
                                 
در ذهن طناب دار تو را می بافند
دفترش را گرفت و آن را خواند.
- مال کیه؟
نوشتم:ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.