محمد رضا آتشین صدف :: 15/4/1387:: 11:8 صبح
پرنده کوچک بود... پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند .. پرنده قرض نداشت!
پرنده آدمها را نمیشناخت!
پرنده رو به هوا... و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بیخبری میپرید
و لحظههای آبی را دیوانهوار تجربه میکرد
پرنده ... آه فقط یک پرنده بود.
فروغ.
محمد رضا آتشین صدف :: 13/4/1387:: 1:34 عصر
گفت: از مو باریکتر و از شمشیر باریکتره
گفتم: خب صاف بگو راه نیست! چرا خودتو اذیت میکنی؟
گفت: نه، راه هست ولی به قول خواجه:هزار نکته ی باریکتر زمو اینجاست... مثلا این خانمو که مثل خواهرمه ببین داره میاد. کاملا مراقبه یه ذره چادر و مقنعهاش کنار نره. خب؟ ...
باور نمیکنی، بعضیاشم کاملا مراقبن یه ذره روسری (یا چیزی شبیه اون) از وسط سرشون یه ذره جلوتر نره! آره داداش بحث روی همین یه ذرهاس.
بعد زیر لب گفت: همین مو که چیزی ازش باریکتر نیست، روز قیامت میشه شمشیر عذاب. واسه دخترش یه جور پسرش یه جور.
دیگه رسیده بودیم چهار راه شمشیری. گفتم: اونجاست.
-"آرایشگاه بزک!؟" اون که نوشته ورود آقایان ممنوع!
- اون، نه. اونطرفتر. بعدِ ساندویچی رو میگم.
- آهان...
- تازه به نظر من بعضی از پسراش، واجد شرایط ورود به اونجا هم هستند!
محمد رضا آتشین صدف :: 8/4/1387:: 1:7 عصر
لطفا به سوالات تشریحی زیر پاسخ دهید.
1. مادر سارا خیاطی میکرد. او روزی 3 پیراهن میدوخت و برای هر پیراهن 8 دکمه به کار میبرد و به مغازهدار داخل پاساژ میفروخت. از وقتی که پدر سارا مرده، مادرش نمیتواند پارچه بخرد و پیراهن بدوزد. برای همین هم قرار است آخر این ماه صاحبخانه آنها را به همراه اسباب و اثاثیهاشان به گردش بفرستد. سارا گردش را خیلی دوست دارد. حالا حساب کنید مادر سارا با تنها 32 دکمه چه خاکی و به چه میزان باید روی سر خودش بریزد؟ (2نمره)
2. پدر امین شغل آزاد داشت. او مدتی است که سرطان گرفته است و دیگر نمیتواند کار کند. پدر امین نیاز به شیمیدرمانی دارد. نمرهی شیمی امین در سه سال دبیرستان 20 بوده است. از اول سال تحصیلی، امین هر روز از خروسخوان تا بوق سگ به نانواییِ کنار پیشدانشگاهی ابوریحان میرود.
الف) اگر امین روزی 7000 هزار تومان مزد بگیرد و مادرش 4000 تومان آن را پس انداز کند، حساب کنید، امین و مادرش بعد از چند روز میتوانند 15000000تومان هزینهی درمان پدر را تهیه کنند؟ (1)
ب) امین قبلا 65 کیلو وزن داشت ولی الان 57 کیلو وزن دارد چند کیلو وزن کم کرده است و چند کیلوی دیگر برای او باقیمانده است؟ (1نمره)
3. ...
محمد رضا آتشین صدف :: 6/4/1387:: 1:46 عصر
در مقالهی جذابیت سینما از شهید آوینی میخواندم: قبلهی سینمای تجاری گیشه است. و این سینما با تکیه بر ضعفهای بشری و با تحریک وهم و شهوت و خشم تماشاگر، او را مجذوب خود میکند. بعد جملهای دارد:
"در وجود انسان ضعفهای بسیاری وجود دارد که میتوان نوک پیکان جذابیت را بدانجا متوجه داشت. از طریق چشمها میتوان بر همهی وجود این اسفندیار رویینتن غلبه یافت..."

به اعتقاد من این جمله خودش به تنهایی یک مقاله است.
داستان اسفندیار را که میدانی. آنچه آوینی گفت، تازه در صورتی است که کسی اسفندیار باشد ولی کو اسفندیاری؟ تا جایی که من میبینم و میدانم بیشتر ما آدمها نه اسفندیار رویینتن که بیشتر شبیه پینوکیو هستیم و چوبینتن! بیچاره پدر ژپتو!
محمد رضا آتشین صدف :: 6/4/1387:: 10:31 صبح
به نظر من این درست است که یک نویسنده، مادرزادی نویسنده است،
ولی باید این را هم در نظر گرفت که پدرش در میآید تا نویسنده بشود!
به نظر شما این طور نیست؟
محمد رضا آتشین صدف :: 4/4/1387:: 1:13 عصر
رمان بیوتن، کار جدید رضا امیرخانی را حتما شنیدهاید چاپ شده. عجب وُرد اُردری دارد این جمله.(1)
محاسن این رمان همانند محاسن ارمیا کم نیست. کمترین حسن خواندن آن، آموزش زبان انگلیسی به صورت سرپایی و بدون درد و خونریزی است.
چرا که کل کتاب 480 صفحه است تو بگو 400 صفحه که در هر صفحهی آن به طور متوسط 3 کلمه (یا ترکیب و جملهی کاربردی روزمره) آن هم با تلفظ اَمِریکَن(2) البته با رسمالخط وطنی، با ترجمهی سلیس فارسی به کار رفته که سر جمع میشود چیزی حدود 1200 کلمه و متخصصان آموزش زبان میگویند کسی که 1500کلمه از زبانی را بلد باشد میتواند به آن زبان اِسپیک(3) کند. یعنی رمان را که تمام کردی دستبالا یک وجب با مثل بلبل به انگلیسی چهچه کردن فاصله داری.
البته جا داشت که نویسندهی محترم کلیاتی از گرامر را نیز به صورت ضمیمه میآوردند تا فیض تام و تمام شود و همین جا اظهار امیدواری میکنیم که این اشکال کوچولو در چاپهای بعدی برطرف شود به امید آن روز.
________________________________________________________________________
(1)Word Order: ترتیب کلمات
(2)American: آمریکایی
(3)speak: صحبت کردن
محمد رضا آتشین صدف :: 4/4/1387:: 10:41 صبح
یا فاطمه بنت نبی،
ای همدل و جان علی
ای تاج نور دنیا؛ یا زهرا
یا فاطمه سر خدا، ای گوهر تاج وفا
ای باشکوه ای والا؛ یا زهرا
محمد رضا آتشین صدف :: 2/4/1387:: 8:1 عصر
...
- میدونی نگرانی من از چیه؟
همان طور که بین انبوه تسبیحهای رنگارنگ دنبال یک تسبیح گِلی میگشتم گفتم:
- از چی؟
- توی مثنوی حتما این داستان را دیدی که دبّاغی از بازار عطاران رد میشه و بیهوش میشه. هر کاری که واسه به هوش اومدنش میکنن بیفایدهس. به قوم و خویشاش خبر میدن. اون یارو که غش کرده برادری داره که خیلی تیزه، سریع خودش رو میرسونه اونجا و یه کم (جسارتا)ً سرگین سگ را جلوی بینیش میگیره، طرف به هوش میاد. بعد مولانا میگه:
هم از آن سرگین سگ داروی اوست / که بدان او را همی معتاد و خوست
- خب منظور؟
- با این عادتها و رسمها و روش زندگیایی که ما داریم، میترسم بعد از ظهور آقا (ع) بلایی که بر سر اون دبّاغ اومد سر ما هم بیاد.
این را گفت و به طرف داخل مسجد حرکت کرد در حال رفتن گفت: یک ساعت دیگه همین جا بینمت خوبه؟
هنگ کرده بودم، فقط نگاهش کردم...
- سلام!
پیرمردی بود با چهرهای آفتابسوخته و نگاهی مهربان...
- علیکم السلام!
- ببخشید نماز امام زمان (ع) چطوریه؟
- ببخشید میتونید بخونید، منظورم اینه که سواد دارین؟
- آره.
- خب. ببینین داخل سالن مسجد که برین، بزرگ نوشتن. هم نماز تحیّت مسجد رو هم نماز امام زمان (ع) رو.
- ممنون
- التماس دعا.
محمد رضا آتشین صدف :: 29/3/1387:: 8:1 عصر
"شام امشب یادت نره گربه نره!"
اسمس جواد بود. برایش شکلکی را که زبان کشیده فرستادم.
ابراهیم خانه خریده بود و امشب مجردی دعوت داشتیم...
...خانه کمی قدیمی بود ولی تمیز و باصفا با یک حوض و یک باغچه. روح داشت. در و دیوارش باهات حرف میزد. وقتی رسیدیم هفت، هشت نفری از بچهها قبل از ما آمده بودند. زیاد معطل نشدیم سفره آرام آرام کشیده میشد... فسنجان که آمد دیگر دلم ضعف رفت. به جواد گفتم: زود تمام نکنی هان! من امروز ناهار درست و حسابی نخوردم، رویم نمیشود تنهایی آخری بمانم و جواد اُکی را داد... با بفرمای ابراهیم جنگ جهانی اول شروع شد...
- جواد! دارم میترکم.
- کارد بخوره به اون شکمت. تو انگاری از اتیوپی اومدی. راستش رو بگو چند روز بود غذا نخورده بودی؟
- گفتم پررو نشو دیگه. یه فکری بکن. از ابراهیم بپرس ببین اگه مشکلی نیست بریم تو حیاط یه کم قدم بزنیم.
جواد ابراهیم را صدا زد بعد تو هوا دستهایش را به هم مالید یعنی این که میخواهیم دستهایمان را بشوییم...
وقتی برگشتیم جنگ جهانی دوم شروع شده بود. نشستیم و هفدانگ حواسمان را جمع کردیم که ببینیم دعوا سر لحاف کی است؟ جواد هم هنوز به عادت بچگیهایش تو این موقعها آرنج را روی زانو و کف دست را زیر چانه گذاشت و زل زد به دهان یارو که حرف میزد.
بحث دربارهی دو تا شدن شلوار مرد و تبعات آن بود. جای صدا و سیما خالی. یک بحث کارشناسی مَشتی دو سه ساعتهی تمام عیار. هر جور نظری میخواستی، پیدا میکردی.
از بیشتر بودن تعداد دختران از پسران و بحران کمبود پسر دم بختِ جربزه دار حاضر به ازدواج و دختران دم بختِ عاشق ازدواج و زنهای جوان بیوهی بیسرپرست فقیر و زنان و دختران خیابانی و این که امروز توی جامعهی ما ازدواج مجدد یک ضرورت اجتماعی است و چیزی را که خدا حلال کرده چرا ما حرام کنیم و سخن حضرت علی (ع) که غیرت زن کفر است و نمونههای عینی از خانوادههای دو همسری که مثل گل و بلبل دارند با هم زندگی میکنند بگیر تا این که این کار تایید شهوترانی بعضی از مردان است و آدم در زندگی باید تنها عاشق یک زن و همیشه وفادار به او باشد و در قرآن به شرط اطمینان به رعایت عدالت، ازدواج مجدد اجازه داده شده و کو مردی که بتواند؟ و نمونههای عینی از کتکخوری فلکزدهی دوباره داماد شده از برادر شوهرهای گرام و کتککاری دائمی دو هوو و احیانا بچههایشان با هم و شکایت زنی از شوهرش به خاطر انجام این کار، بدون رضایت او و ششماه آب خنک خوردن شوهر بخت برگشته... خلاصه دست خالی بیرون نمیرفتی.
جواد یواش گفت: خب آخه تو هم یه اظهار نظری بکن! یه چیزی بگو! آخه ناسلامتی تو... حرفش را قطع کردم گفتم: نه تو رو خدا. بیخیال. تو هم میخوای جنگ اعراب و اسرائیل راه بیندازی و من رو مثل فلسطینیها آواره کنی و از امشب توی کوچه بخوابم؟
- چطور مگه؟
- اون جا را نگاه کن! اونو میبینی داره خیار پوست میکنه. اون برادر خانممه.
چشمهای جواد گِرد شد بعد با لحن کشداری گفت: نــــــه! جون من؟ و لبهایش را گزید.
- آره. جون تو.
بعد همانطور که زیر چشمی به او نگاه میکرد، زیر لب گفت: بد پوست میکنه هان...
محمد رضا آتشین صدف :: 25/3/1387:: 1:2 عصر
گاهی با خودم فکر میکنم حق با فروغ است که گفت:
...در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کردهاند...
محمد رضا آتشین صدف :: 17/3/1387:: 1:33 صبح
میگفت: هر وقت درختی قدیمی را میبینم، یاد مادر بزرگم میافتم که عصرها توی ایوان، رو به حیاط مینشست و با تسبیح گِلیاش ذکر میگفت.
وقتی قیافهی متعجب من را دید که داد میزد مثل همیشه از حرفهایش سر در نیاوردهام. لبخندی زد (از آن لبخندهای مخصوص خودش که اسمش را گذاشته بودم لبخند بدجنسی) و یکی از برگهای کوچک و نازک نهال نارنجی را که پدرش تازه کاشته بود بین دو انگشت شست و سبابهاش گرفت و در حالی که به آرامی لمسش میکرد، گفت: باور کن هر وقت به این نگاه میکنم یاد بچههای دبستانیای میافتم که به نماز ایستادهاند دستهای کوچکشان را تا بالای صورت بالا آوردهاند و میخوانند ربنا آتنا...
آن روز چیزی نفهمیدم تا امشب که داشتم قرآن می خواندم رسیدم به این جا که "تُسبّح له السَموات السبع و الارض و مَن فیهنّ و اِن من شَیء الا یُسبّح بحَمده و لکِن لا تَفقهونَ تَسبیحَهم انّه کانَ حلیماً غفوراً" آیت 44 الاسراء
محمد رضا آتشین صدف :: 15/3/1387:: 11:53 صبح
تو فیلم اخراجیها وقتی رزمندهای که لکنت زبان داشت روی نارنجک پرید، داش مجید که حسابی کم آورده بود، بهش گفت: اگه تو چاله میدون بودی لات خوبی میشدی!
وقتی دفترچههای خاطرات بچههای جبهه را میخوانم میبینم خداییش بعضیهاشان عجب قلمی داشتهاند، با خودم میگویم: اگر الان بودند وبلاگنویسهای خوبی میشدند!
غیر از نثر و قلمشان چقدر سوژهی به درد بخور برای نوشتن داشتهاند و چقدر صبح تا شبشان پر حادثه و پر نکته و پر معنا بوده و خلاصه چه عالمی!
حالا مثلا من بخواهم خیر سرم خاطرات روزانه بنویسم. برای نوشتن چی دارم؟ آخه این انصاف است؟ آنها این قدر سوژه و خاطره و من این قدر روزهای تکراری با اتفاقات حقیر و بیمزه؟ مثلا باید بنویسم:
ساعت فلان دیشب کپهی مرگم را گذاشتم. ساعت بهمانِ صبح با چشمهای پف کرده از خواب بیدار شدم. صبحانه اول یک نسکافهی گُلد با کافی میت و کمی شکر بعد کره مربا با نان تست و چای شیرین. گشتی زدم بیرون و کلاسی یا کاری و کافینتی و دو سه کیلو خیار - گوجه و کوپنی و تلویزیونی و کپهی مرگ در ساعت فلان و چشمان پف کرده در ساعت بهمان...
ای مردهشور ببرد این خاطرات روزانه را!
محمد رضا آتشین صدف :: 14/3/1387:: 8:31 عصر
غزلی از

محفل رندان
آید آن روز که خاک سرکویش باشم
ترک جان کرده و آشفته رویش باشم
ساغر روحفـــــزا از کـــــف لطفــــش گیرم
غافل از هر دو جهان، بسته مویش باشم
سر نهم بر قدمش، بوسه زنان تا دم مرگ
مست تا صبــــح قیامت ز سبویش باشم
همچو پروانه بسوزم بر شمعش، همه عمر
مــــحو چون می زده در روی نکویش باشم
رسد آن روز که در محفل رندان، سرمست
راز دار هـــمه اســـــــرار مگـــــــویش باشم
یـــوسفم، گر نزند بر سر بالینم ســـــر
همچو یعقوب، دل آشفته بویش باشم
محمد رضا آتشین صدف :: 12/3/1387:: 5:33 عصر
از قدیم و ندیم گفتهاند: ماهی را هر وقت از آب بگیری کیلویی 1500 تومان کمتر نیست. در همین راستا چند روز پیش بالاخره دل به دریای خزر زدم و تصمیم گرفتم جیبم را به چالش بکشم و گواهینامهی رانندگی اتومبیل را بگیرم که اگر گیر و گرفتی پیش آمد به درد میخورد. با پرداخت 83 هزار تومان ناقابل، که منجر به پریدن برق سه فاز از کلهی بنده شد، فاز اول این پروژه کلید خورد و دیروز اولین جلسهی رسمی غیرعلنی بود و آموزش آییننامه.
این کلاس باکلاس علیرغم ترکیب جمعیتیاش (که همه جور جنسی در آن پیدا میشد) و استفادهی بهینهی بعضی از حضار محترم از مزایای کلاس مختلط، نتایج مفیدی هم در برداشت که به بیان پارهآجری از آنها بسنده خواهیم نمود.
نتایج کلاس دیروز:
نتیجهی اقتصادی بیربط:
یکی از مصادیق بارز صرفهجویی، بازیافت مجدد کاغذهای باطله از طریق خمیر کردن آنهاست.
نتیجهی صنعتی نامربوط:
صنعتِ ذوب آهنآلات، میتواند در تبدیل آهنپارههای مضر به کالاهای مفید مصرفی نقش مهمی را ایفا نماید.
نتیجهی منطقی با ربط و مربوط:
اگر رانندگی این است که در کتاب آییننامه نوشته پس آنچه ملت میکنند چیست؟ اگر هم رانندگی آن است، پس آنچه که در کتاب فوق الذکر نوشته شده چیست؟
پس منطقاً یا باید کتابهای آییننامه را به کارخانهی بازیافت کاغذ، جهت خرد و خمیر کردن فرستاد. یا خودروها را (بعضا با راننده) به کارخانهی ذوب آهن گسیل نمود.
که در حالت دوم برای رفع مشکل حمل و نقل میتوان از وسایل نقلیهی سالمتر، ارزانتر و ایمنتر از قبیل خر، یابو، الاغ، فیل (درون شهری) قاطر، اسب، شتر یک کابینه و دو کابینه (برون شهری) استفاده نمود.
محمد رضا آتشین صدف :: 2/3/1387:: 8:41 صبح
جواد عزیزم سلام. مدتها بود که دوست داشتم این حرفها را از زبان کسی بشنوم اما...
گفتی: "در روزگار ما معنای عشق تغییر کرده و به جای سکهی طلای عشق، سکههای چند تومانی ساخته از آلیاژ مس در میان ما رایج شده." حق با توست. توی این دور و زمونه، ما خیلی از چیزها رو عوضی گرفتیم. بیشتر چیزهای ما اصل نیست. بدل است. یکیش هم عشق!
گاهی به حال پدران و اجدادمان غبطه میخورم. چون آنها عشق و تفسیر آن را، دستکم از زبان سعدی و حافظ و مولانا میشنیدند و ما از زبان کارگردانان و داستاننویسان غالبا معلوم الحال (شاید بهتر است بگوییم مشکوکالحال).
نکتهای را هم که دربارهی رابطهی عشق و زیبایی گفتی خیلی برایم جالب بود. این که "باور رایج زمانه این است که معشوق حتما باید خوش بر و رو باشد، و عشق ورزیدن به معشوق کمبهره از جاذبههای جسمانی و پربهره از زیباییهای درونی، برایمان قابل هضم نیست".
وقتی داشتم این را میخواندم یاد یکی از جملههای جلال در یکی از نامههایش به همسرش افتادم که این تصور از عشق و معشوق را نقد میکند. دقیق یادم نبود. رفتم پیدا کردم.ایناهاش؛
"... معمولا شاید به این واقعیت کمتر بتوان برخورد کرد که معشوق کسی الههی جمال نباشد... به هر صورت (معمولا این طور است) که معشوق آدم باید از ماه و خورشید افتاده باشد. آدمهای معمولی این طور قضاوت میکنند..." (از نامهی جلال به همسرش 19 اسفند 1331)
جواد عزیزم. راستی داستان سیستان امیرخانی را تمام کردم. هر وقت فرمودی برایت میفرستم. به خانواده سلام برسان. قربانت. تا بعد.