• وبلاگ : كوهپايه
  • يادداشت : من و نمونه گير!
  • نظرات : 4 خصوصي ، 9 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    يه روز حالم خيلي بد بود يکي از دوستان بردم بيمارستان؛ساعت 7صبح!
    من و دکتر و خانم پرستار و دوستمون...
    سرم که تموم شد، ديدم خانمه پرده ها رو بست و آمپول به دست اومد طرفم. با تعجب گفتم مي خواين آمپول بزنين؟!
    گفت آماده کردم نميشه نزنم..خلاصه...بس که ما معذب بازي درآورديم آخرش آمپول رو اونقدر بالا زد(فک کنم تو کمرم!) که تا چند ماه جاش در مي کرد؛تازه همش دعا مي کردم عمرم به دنيا باشه
    پاسخ

    آخي کمرم کباب شد برات.