وبلاگ :
كوهپايه
يادداشت :
مردم ولي آدم نيستم!
نظرات :
0
خصوصي ،
8
عمومي
نام:
ايميل:
سايت:
مشخصات شما ذخيره شود.
متن پيام :
حداکثر 2000 حرف
كد امنيتي:
اين پيام به صورت
خصوصي
ارسال شود.
+
شيرين
سلام
ياد يه خاطره افتادم يه بار که رفتم سرکلاس ديدم چند تا از دانش آموزان بدجوري حالشون گرفته است و عصباني.
علتو پرسيدم يکيشون باعصبانيت ايستاد همينطور که داشت تعريف مي کرد گفت چرا اينا ما رو ادم حساب نمي کنند ؟ منم که هم مي خواستم جو عوض بشه و فکرشون رو منحرف کنم . (البته با مخلوطي از شيطنت زياد قاطيش کنيد )
گفتم مگه شما ادميد ؟
يه لحظه کپ کرد هيچي نمي تونست بگه نفسش حبس شد يه کم بعد با حالت ارومي و بسيار متعجب گفت چي؟
منم که تا اون موقع خيلي خودمو گرفته بودم نخندم ديگه نتونستم با يه لبخند گفتم خدا يه ادم آفريد اونم حضرت ادم بود ما چي هستيم ؟
بني ادميم يه دفعه صداي نفسها در اومدو همه زدن زير خنده تا اخر ساعت هم هيچکس ناراحت نبود انگار اصلا اون ساعتي که بودم کاملا
راحت و اروم نشستند و گوش به درس مي دادند .
ياد جواني بخير اين خاطره مال 10 سال پيشه .
پاسخ
سلام. جالب بود. خوشحالم که تو فاصله اي که نفس رو تو سينه حبس کرده بودن کتکي نوش جان نکردين.